گنجور

 
طالب آملی

رفیق درد من خوش با رخ پر گرد میآید

بمیدان شهادت یکه تاز و فرد میآید

دلم بنموده گوئی پاسبانی در شب زلفش

که اینک با لباس مردم شبگرد میآید

مه من باز بر گرد سرت میگردد آشوبی

که لب چون میگشائی بوی آه سرد میآید

بر نگ از ره مرو در لاله بنگر تا پنداری

که تنها بوی درد از چهره‌های زرد میآید

زحال دردمندان نیست بی پروای من غافل

دلش بوئیده‌ام از آن غنچه بوی درد میآید

نه از جان میتوان دل کند، نی از عشق چو نسازم

که هرجا میکنم عزم بریدن درد میآید

مدان شغل سخن را سهل «طالب» کز سبوی دل

نمی تا برلب آرد خون ز چشم مرد میآید

 
 
دیوان مرور اشعار فارسی