گنجور

 
طالب آملی

بحکم اگر نکرد عشق التماس شود

وگر عنان دلیری کشد هراس شود

بجیب ار نفشانم گلیم تیرهٔ خویش

حریر بر بدن حوریان لباس شود

ملول شد تنم از پیرهن کجاست کفن

کز این لباس درآید در آن لباس شود

چو من بکشتن تخم وفا شوم سرگرم

بدست هرکه یکی ناخنست داس شود

ز عیش عالمیان سرکنم فسانه مباد

که حال جمله زاحوال من قیاس شود

رسد چو نوبت عرض صفا بگوهر من

سپیده پردهٔ چشم گهرشناس شود

بفکر زلف تو چون سرفرو برد «طالب»

شب از درازی خوابش هزار پاس شود

 
 
دیوان مرور اشعار فارسی