گنجور

 
طالب آملی

چو در جرعه فشانی بچمن بگشاید

غنچه چون ماهی لب تشنه دهن بگشاید

در تبسم چو لب لعل تو دیدم گفتم

این کلید است که قفل دل من بگشاید

چون تو گل بر سر خاک شهدا افشانی

ای بسا مرده که دامان کفن بگشاید

جان شود شاد ز فکر سر کوی تو بلی

دل غربت زده از یاد وطن بگشاید

چون گشاید سرزلف تورک نافهٔ چین

جوی خون از دل آهوی ختن بگشاید

باغبان از قدو رخسار تو در جلوه و ناز

بس در طعنه که برسرو و سمن بگشاید

کار من درگره از بخت کهن پیر منست

کارها گرچه ز پیران کهن بگشاید

گره افتد بزبان اهل بیان را «طالب»

یار لب چون پی تقریر سخن بگشاید

 
 
دیوان مرور اشعار فارسی