گنجور

 
طالب آملی

ناصح از نشنیدن پندم بزنبار اوفتاد

چاره‌گر بیچاره شد هرجا مرا کار اوفتاد

دیر می‌جنبد دل سنگین تمنایم دریغ

چون کنم کین لاشه گمره گر انبار اوفتاد

آبرویم رفت خاکم بر سر ای دل چون کنم

یعنی اندر عاشقی کارم باظهار اوفتاد

صبر باید کرد و خون خورد و بحسرت جان سپرد

هرکرا با کارسازی چون قضا کار اوفتاد

تا منم ساقی مدار باده براندازه بود

غیر از این ساغر که از حد رفت و سرشار اوفتاد

عالم آشوب تبسم کرد کز کنج لبش

گل بخرمن در بمن شکر به‌خروار اوفتاد

نغمه کز مضراب مطرب داشت جریان همچو آب

دید چون کارم گره گردید و بر تار اوفتاد

بسکه از حیرانیم سرمایهٔ حیرت فزود

هرکجا بود از قلم نقشی بدیوار اوفتاد

چون سر منصور در شیرینی و شورم بدید

آنقدر بنمود رقاصی که از دار اوفتاد

بر شکستش مومیائی می‌نماید کارسنگ

همچو «طالب» هرکه از طاق دل یار اوفتاد

 
 
دیوان مرور اشعار فارسی