گنجور

 
طالب آملی

طراوت نفسم ذوق راز پوشی برد

زبان چرب مرا گریهٔ خموشی برد

شدم دچار بخاموشئی که لذت آن

ز چشمه‌سار لبم ذوق نکته جوشی برد

حدیث در دهنم تلخ شد نمی‌دانم

بیزم دوست که نام پیاله نوشی برد

ز وصف لالهٔ روی تو عندلیب چمن

متاع رشگ بدکان گلفروشی برد

دقایق نظر ادراک چون کنم «طالب»

مراکه حیرت دیدار تیزهوشی برد

 
 
دیوان مرور اشعار فارسی