طراوت نفسم ذوق راز پوشی برد
زبان چرب مرا گریهٔ خموشی برد
شدم دچار بخاموشئی که لذت آن
ز چشمهسار لبم ذوق نکته جوشی برد
حدیث در دهنم تلخ شد نمیدانم
بیزم دوست که نام پیاله نوشی برد
ز وصف لالهٔ روی تو عندلیب چمن
متاع رشگ بدکان گلفروشی برد
دقایق نظر ادراک چون کنم «طالب»
مراکه حیرت دیدار تیزهوشی برد