گنجور

 
طالب آملی

من آن گبرم که طعنم از لب کفار برخیزد

نشیند سبحه‌گر با من دمی زنار برخیزد

چها برامست ای دل چند گیری دامن راحت

سرو برگ نشستن نیستش بگذار برخیزد

زصد دردم چو درد رفته‌ئی در سینه بازآید

خروش مژدگانی از در و دیوار برخیزد

بود خویشی میان ارغنون و سینهٔ عاشق

از آن بردل نشنید نغمه‌ئی کز تار برخیزد

اگر برسبزه و گل بیتو چون آب روان غلطم

محالست اینکه از آئینه‌ام زنگار برخیزد

با اندک شورشی کز عشق بینی عافیت مگزین

بملک دوستی زین فتنه‌ها بسیار برخیزد

جهان از شومی انکار این عمامه پردازان

خراب ست ایخوش آندم کز میان انکار برخیزد

غم از دل اندک اندک چون سیاهی خیزد از داغم

فراغت نیست کز بوم و برم یکبار برخیزد

زلب گفتار منصورانه چون بیرون دهد « طالب »

ز بزم می کشان گلبانگ استغفار برخیزد

 
 
دیوان مرور اشعار فارسی