گنجور

 
طالب آملی

کسیکه مایل آ نشوخ عشوه‌سنج افتاد

تنش بکنج ولیکن دلش برنج افتاد

براه وعدهٔ او کاروان عمر گذشت

شمارهٔ نفس اکنون بچار و پنج افتاد

در مطایبه دربند ای شکفته ندیم

کنونکه کار بیاران زود رنج افتاد

ز تلخی غم او چون زدیم چین بجبین

چه جای پوست که براستخوان شکنج افتاد

بوادی هوست ره فتادهان «طالب»

عنان بکش کمره اژدها بکنج افتاد

 
 
دیوان مرور اشعار فارسی