گنجور

 
طالب آملی

من پریشانم ترا درد پریشانی مباد

سنبلت را نکهت آشفته سامانی مباد

خاک اشک‌آلود ما عطر جبین چون صندلست

این عبیر تر گریبانی و دامانی مباد

عقدهٔ مشکل‌گشا آرایش مویست و بس

صدگره بادت بزلف اما به‌پیشانی مباد

زخم شمشیر ندامت قابل اصلاح نیست

هیچ عاقل زخمی تیغ پشیمانی مباد

صدخطر پیش‌است درهر قطره از جیحون حسن

کشتی کافر دراین غرقاب طوفانی مباد

شاخ حسرت را گلی گر بشکندد یوانگیست

دیده و دل را سروکاری بحیرانی مباد

بازوی اسلام روزی بود با قوت کنون

تکیهٔ موری بدیوار مسلمانی مباد

نظم «طالب» میکند نسبت به «خاقانی» درست

گو خطابش از فلک خاقانی ثانی مباد

 
 
دیوان مرور اشعار فارسی