گنجور

 
طالب آملی

آنانکه با تو سایه صفت همرهی کنند

بینند چون خرام تو قالب تهی کنند

دارم گمان که طی شود این نامهٔ فراق

بخت و ستاره گر قدمی همرهی کنند

ایکاش ذوق سجده امان بخشد آنقدر

کین زخمهای ناصیه رو دربهی کنند

در پیش نوشخند تو بوسند خاک عجز

عیسی دمان که دعوی روح‌الله‌ی کنند

از خاروخس عنان قدم ساختم دریغ

نگذاشتم که آبله‌ها دل تهی کنند

با ماه و با ستاره بجنگم پلنگ‌وار

در بیشه‌ئی که شیردلان رو بهی کنند

دردی کشان بزم فنا در لباس فقر

درویشئی به لذت شاهنشهی کنند

سرمایه صرف ساز و بخر گوهر نجات

کین جنس را خرید بدست تهی کنند

«طالب» روا مدار که او باش حرص و آز

در کشور وجود تو فرماندهی کنند

 
 
دیوان مرور اشعار فارسی