گنجور

 
طالب آملی

بسکه شد خاک عزیزان جسم غم پرورد ما

از سر آتش غبار آلوده خیزد گرد ما

کاه گل چون تر شود بوی خوش آید برمشام

این رقم زد عشق بر روی غبار آلود ما

رشتهٔ آمزش از ما شمع ما بگسسته باز

زآن گریزانند از هم جمله تار و پود ما

بسکه آهنگش جگر کاو است و طرز شن دلخراش

گوش می‌گیرد سپهر از نغمهٔ داود ما

بسکه از مغز محبت استخوان پرکرده‌ایم

بوی مهر آید چو بر آتش گذاری عود ما

غم نداریم از هزاران غبن در بازار عشق

چون زیان ماست در سودای خوبان سود ما

چون برافروزیم از غیرت ملایم تر شویم

خلق ابراهیم دارد آتش نمرود ما

در ترقی گرچه (بیدانجیر) را مالیده‌ایم

خنده دارد سرو بر نشو و نمای زود ما

زادن ما بود آبستن بمرگ هر نشاط

عیشهای روز ماتم شد شب مولود ما

دوست میداند که ما دستی اگر برداشتیم

آستین بر جان فشاندن بود این مقصود ما

بسکه چون «طالب» زسامان عبادت مفلسیم

جرم ما پهلوی طاعت مینهد معبود ما

 
 
دیوان مرور اشعار فارسی