مردان بسرزنش چو با بروخم افکنند
آب دهان تیغ بروی هم افکنند
گیرند چون سفال میآلودهٔ بچنگ
جام جهان نمای به پیش جم افکنند
آنانکه نقش روی تو آرند سوی باغ
گلبرگ را ز طاق دل شبنم افکنند
جمعی که ابلهانه گشایند قفل راز
خودرا بهرزه در دهن محرم افکنند
آب دهان زخم کنند اهل درد جمع
تا وقت فرصتی برخ مرهم افکنند
آنانکه دل نهند به هجر تو بهروصل
یوسف ز دوستی بچه زمزم افکنند
با دیگری سلوک چو «طالب» مکن مباد
آوازهٔ جفای تو در عالم افکنند



با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
در حال بارگذاری آرایههای ادبی...
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.