طالب آملی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۵۴۴

مردان بسرزنش چو با بروخم افکنند

آب دهان تیغ بروی هم افکنند

گیرند چون سفال می‌آلودهٔ بچنگ

جام جهان نمای به پیش جم افکنند

آنانکه نقش روی تو آرند سوی باغ

گلبرگ را ز طاق دل شبنم افکنند

جمعی که ابلهانه گشایند قفل راز

خودرا بهرزه در دهن محرم افکنند

آب دهان زخم کنند اهل درد جمع

تا وقت فرصتی برخ مرهم افکنند

آنانکه دل نهند به هجر تو بهروصل

یوسف ز دوستی بچه زمزم افکنند

با دیگری سلوک چو «طالب» مکن مباد

آوازهٔ جفای تو در عالم افکنند