گنجور

 
طالب آملی

لب لعلت که بخوناب دلم گم دارد

صد شکر زار در آغوش تبسم دارد

یکدم از کینهٔ ارباب وفا فارغ نیست

نرگس شوخ تو خاصیت انجم دارد

هرزمان می‌رسد از چاشنی الماسی

جگر از پهلوی آن غمزو تنعم دارد

زین که خاک قدمش افسر دل ساخته عشق

منت هردو جهان برسر مردم دارد

چشم آشوب دل ما بره طوفانیست

گر نسیمی وزد این بحر تلاطم دارد

«طالب» از رزم وفا می‌رسد آن شوخ که باز

سر صد جور به فتراک ترحم دارد

 
 
دیوان مرور اشعار فارسی