گنجور

 
طالب آملی

دارم دلی بیک نگه تیزش احتیاج

چشمی بیک تبسم گلریزش احتیاج

ضبط نگه مکن که بچشم تو داده‌اند

بیمارئی که نیست بپرهیزش احتیاج

خسرو رود بپای سرشک از قفای دوست

گلگون چو یافت نیست بشبدیز ش احتیاج

مستم ببوی دوست شرابم مده که نیست

مرغ چمن بساغر لب ریزش احتیاج

بس بود نقش خامهٔ شاپور عشق را

شیرین نبود هیچ بپرویزش احتیاج

بی نیش می‌جهدم خون دل بعرش

گلگون برق نیست بمهمیزش احتیاج

نا دیده چاشنی لب «طالب» ز شهد نطق

نبود ببوسهٔ شکر آمیزش احتیاج

 
 
دیوان مرور اشعار فارسی