گنجور

 
طالب آملی

بصحن می‌کده دوشم بنای نوش گذشت

شبم شگفته‌تر از روز می‌فروش گذشت

اگر کند مددی وصل دوست امشب نیز

بدان شگفتگی‌ام بگذرد که دوش گذشت

زبس چو کبک بهاری شده تمام نشاط

دهان ز خندهٔ مستانه‌ام ز گوش گذشت

صدای شهپر روحانیان رسید بگوش

مگر نهانی از این انجمن سروش گذشت

لب نشاط که شد آشنای باده که باز

ز گوش هفت فلک بانگ نوش نوش گذشت

هجوم شوق تو سر پوش طاقتم بفکند

چسان ز سر نروم دیگ من بجوش گذشت

اگر دم از جرس بی‌صدا زنم وقتست

چراکه کار من از ناله و خروش گذشت

بجرم بی‌خبری در ره تو معذورم

که تا خبر بودم کاروان هوش گذشت

چو مست جلوهٔ ناز آمدی ز راد نیاز

نهانیم سخنی بر لب خموش گذشت

حریر در بر و دستار گل بسر «طالب»

بنوش باده که دوران خرقه‌پوش گذشت

 
 
دیوان مرور اشعار فارسی