گنجور

 
طالب آملی

خضر همت طلبد از دل آوارهٔ ما

مهر در یوزه کند نور ز سیارهٔ ما

ما صبوحی طلبان صوفی صافی نفسیم

جرعه بر صبح فشاند لب میخوارهٔ ما

دانهٔ ما بگلو خوشهٔ پروین دارد

سعی دهقان نبود بیهده در بارهٔ ما

چه عجب گر سرانگشت بازیچه زند

بر لب پر خرد کودک گهوارهٔ ما

دیده از شوق رود چند قدم همره نور

بگلستان جمالش گه نظارهٔ ما

شب ما گونه بدل کرد همانا کاورد

قدم از قیر برون کوکب سیارهٔ ما

آب در دیدهٔ ما کسوت آتش پوشد

عرق شعله زند جوش ز فوارهٔ ما

رشتهٔ مدت عمر خضر و عهد مسیح

صرف یک بخیه شود در جگر پارهٔ ما

کار ازین ترک طبیبان نگشاید «طالب»

رو مسیحی بطلب تا که کند چارهٔ ما

 
 
دیوان مرور اشعار فارسی