گنجور

 
طالب آملی

با وجود غم بساط عیش چیدن بهر چیست

اضطراب آنجا معطل آرمیدن بهر چیست

مرغ روزی خود بخود می‌آید از روزن برون

یا بدامان توکل کش دویدن بهر چیست

نیست در طالع وصالی خواننده‌ئی از روزگار

هر زمان ای دیدهٔ شادی پریدن بهر چیست

گرچه طالع را تقاضا هست در تحصیل کام

با همه کوشش بمقصد نارسیدن بهر چیست

دل نمی‌ارزد بهیچ از کوشش خود شرم‌دار

برسر یک قطره خون چندین طپیدن بهر چیست

از تأسف کار نگشاید چو فرصت رفت رفت

هر دم انگشت پشیمانی گزیدن بهر چیست

تا توان در خاک و خون «طالب» صفت گردید شاد

ناز بالین، عشوهٔ بستر کشیدن بهر چیست

 
 
دیوان مرور اشعار فارسی