گنجور

 
طالب آملی

از کشت عمر خرمن غم حاصل منست

این دانه سبز کردهٔ آب و گل منست

این باده رنگ می‌شکند زو حذر کنید

گویا گل سبوش ز خاک دل منست

پیوسته در عمارت ویرانه‌ام چو بوم

هر جا خرابه‌ئی نگری منزل منست

بحر غمم ز هیچ طرف ساحلیم نیست

ور خود بود کنار بتان ساحل منست

«طالب» ز غفلت دل خود سوختم ولی

این سوختن سزای دل غافل منست

 
 
دیوان مرور اشعار فارسی