از کشت عمر خرمن غم حاصل منست
این دانه سبز کردهٔ آب و گل منست
این باده رنگ میشکند زو حذر کنید
گویا گل سبوش ز خاک دل منست
پیوسته در عمارت ویرانهام چو بوم
هر جا خرابهئی نگری منزل منست
بحر غمم ز هیچ طرف ساحلیم نیست
ور خود بود کنار بتان ساحل منست
«طالب» ز غفلت دل خود سوختم ولی
این سوختن سزای دل غافل منست