گنجور

 
طالب آملی

دیده با آن شعلهٔ عارض در آزار گلست

هر که آتش را خریداراست بیزار از گلست

بلبلان را سوختند از گل چورخ بنمود یار

آری آری روی او را فرق بسیار از گلست

روی او در پردهٔ ناز است و مادر حیرتیم

بلبلان جوشیدنی کامروز بازار از گلست

تا گلش در گوشهٔ دستار باشد از چه شاخ

آن سر شوریده را گوجای دستار از گلست

بس که از عکس رخش بگرفت می رنگ بهار

بر کفش پیمانه پنداری که سرشار از گلست

چون نروید بلبل از خاک چمن کز فیض حسن

نخل او را سر بسر برگ از گل و بار از گلست

در چمن بلبل اناالحق گوی بهر انتقام

صدر منصور در هر گوشه بر دار از گلست

آنچه بر دل می‌زند احباب را هر لحظه نیش

دوری از یار و خمار از باده و خار از گلست

« طالب » از گلزار اشک خویش می‌آید که زاد

آستین و دامن و جیبش گرانبار از گلست

 
 
دیوان مرور اشعار فارسی