مارا که فقیری صفت خاک نهادیست
چون شعله بما خصمی گردون ز چه وادیست.
در بند زیاد و کم ایام اسیریم
زآن شادی ما در کمی و غم به زیادیست
عاشق نرود ره بدلیل ارچه بود خضر
ما را به بیابان طلب شوق تو هادیست
ما هیچ متاعان خجل از قدر رواجیم
در کشور ما رونق بازار کسادیست
ایام بهار است بجوش آمده گلزار
هشیار نشستن به چنین فصل جمادیست
درموسم گل خنده زن ای ابر چه گوئی
این گریه غلط گر نکنم گریهٔ شادیست
حکمست که احباب بنوشند می ناب
«طالب» بفکن گوش که در شهر منادیست



با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
در حال بارگذاری آرایههای ادبی...
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.