گنجور

 
طالب آملی

شرم نگذارد که گویم من کیم فرهاد کیست

ورنه می‌گفتم میان ما دو تن استاد کیست

چند ای بیمار دل گوئی رک جانم که زد

در دیار حسن جز مژگان او فساد کیست

نونهالش را الفدالست و در تعظیم ناز

ورنه می‌گفتم میان سرو و او آزاد کیست

گل که می‌خندد گهی خون می‌چکد از خنده‌اش

شادکام دهر گر اینست پس ناشاد کیست

خلق را در حسرت زخمی بخاک و خون فشاند

ناز می‌بارد ز دست و تیغش این جلاد کیست

می‌وزد هر دم نسیم انتظارم بر مشام

چشم بر راه گلی در رهگذار باد کیست

دیده نازک ساز و آنگه درمن و زاهد نگر

تا بدانی صاحب مشرب که و شیاد کیست

گر من استعداد دارم تربیت کو ای سپهر

ورنیم از مستعدان صاحب استعداد کیست

همچو طفلی کز هواشست مگس گیرد بدست

طایران عرش را می‌گیرد این صیاد کیست

تازه بدنامند اکثر ساکنان ملک عشق

غیر (طالب) در جهان رسوای مادر زاد کیست

 
 
دیوان مرور اشعار فارسی