گنجور

 
طالب آملی

ای همه سرکشی و رعنائی

نمک حسن تو بی پروائی

مشق سودای ترا خاصیتی است

عقل کاهی و جنون افزائی

ای ز طغیان هوای تو مرا

سر هر موی بتن سودائی

وی ز سودای تو بر ساحل شوق

کشتی طاعت ما دریائی

آتشم گفتی و در وادی خویش

باد سنجی و هوا پیمائی

آتش از دور نماید نزدیک

تو ز نزدیک چرا ننمائی

چشم «طالب» ز غم هجر تو زد

دست بر دامن خون پالائی

 
 
دیوان مرور اشعار فارسی