گنجور

 
طالب آملی

راحت طلب بسرو و سمن میکند نگاه

مرد بلا به تیغ و کفن میکند نگاه

دور فلک بچشم غنی آورد مرا

اوهم بدیدهٔ تو بمن میکند نگاه

ایما، چه و اشاره کدام و کناره چیست

در چشم او صریح سخن میکند نگاه

دل در جوار گلشن روی تو بلبلی است

کز رخنهٔ قفس بچمن میکند نگاه

هرعضو تن غریب ترا، رو بغربت است

جز چشم دل که سوی‌وطن میکند نگاه

خاری فتاده از مژهام در رهش که باز

چون دشنه تیز تیز بمن میکند نگاه

باشد بداغ تازه نظر بازیم بلی

تا نو بود، که سوی کهن میکند نگاه

هرجا سخنوریست چو «طالب» بیزم نطق

با مهر لب مرا بدهن میکند نگاه

 
 
دیوان مرور اشعار فارسی