گنجور

 
طالب آملی

نمیگردد جدا یک لحظه اشک لاله گون از من

نیم‌گر تیغ او بهر چه آید بوی خون از من

بهنگام خموشی نای دم بگسسته‌ام اما

بوقت ناله میاید صدای ارغنون از من

بوقت قسمت از هرموی من فریاد برخیزد

که عقل از دشمنان عشق و آشوب جنون از من

دلیل ناکسی و خامی و ناکامیم این بس

که هر ساعت شکایت میکند بخت زبون از من

بروی آتش عشق آن سپند مضطرب حالم

که میسوزند و میدارند امید شگون از من

ز بس کامم بناکامی بدل شد در جهان «طالب»

منم شرمنده از بخت زبون، بخت زبون از من

 
 
دیوان مرور اشعار فارسی