گنجور

 
طالب آملی

هردم از آه شود پنبهٔ داغم روشن

وزدم گرم چو خورشید چراغم روشن

غافلم چون تو در آئی به شبستان خیال

شود از شعشعه دل تابد ساغم روشن

در شب هجر تو شبها چو دهم رخصت آه

از تف سینه شود پنبهٔ داغم روشن

بلبلان رشک به پروانهٔ من می‌بردند

کامشب از روغن گل بود چراغم روشن

همرهان روی بتاریکی آ نز لفت روید

چون نمائید چراغی بسراغم روشن

نیستی گل تو چراغی که خموشیت مباد

زانکه دایم بود از نور تو باغم روشن

بندهٔ پیر مغانم که از او تا شده بود

دی می صافی و امروز ایاغم روشن

جست برقی ز رخ ساقی مجلس که بدست

شد ایاغم چو رخ لالهٔ داغم روشن

به که ته جرعهٔ بافلاک فشانم «طالب»

تا شود کوکب همچون پرزاغم روشن

 
 
دیوان مرور اشعار فارسی