گنجور

 
طالب آملی

بی‌تو برلب مزهٔ خون ننماید شیرین

تلخی بادهٔ گلگون ننماید شیرین

آنچنان تلخ مذاقم که لب عیش مرا

بوسه در نشاء افیون ننماید شیرین

منکه پیوسته می‌ازساغر هجران زده‌ام

زهر در ذائقه‌ام چون ننماید شیرین

در نظر با هوس گریهٔ تلخی که مراست

خندهٔ آن لب میگون ننماید شیرین

«طالب» ازتلخی ایام بچشم هوسم

جلوهٔ قامت موزون ننماید شیرین

 
 
دیوان مرور اشعار فارسی