گنجور

 
طالب آملی

بزور گریه شکستم دلی بدامن مژگان

لباس خون جگر دوختیم بر تن مژگان

ز آب دیدهٔ ما سنگ نرم گشته بنوعی

که زخم تیشه توان دوختن بسوزن مژگان

خیال نشتر آن غمزه تا خلیده بچشمم

نمانده گوهر ناسفتهٔ بمخزن مژگان

مگر بلای غمت اهل درد را گل حسرت

برنگ خون شهیدان دمد ز گلشن مژگان

شراب شاهد چشمی که گاه جلوه شوخی

بر ابروان زندش بوسه طرف دامن مژگان

تمام نشاء سوزم کجاست خلوت دردی

که دست گریه حمایل کنم بگردن مژگان

بجستجوی تو شبها بیاد دیدهٔ «طالب»

دم از شکستن نشتر زند شکستن مژگان

 
 
دیوان مرور اشعار فارسی