گنجور

 
طالب آملی

شوم چون خاک ره پامال و پاپوینده نستیزم

بصدسنگ ستم گرد از کلوخی بر نینگیزم

کجا دارم دریغ از آشنایان نقد آمیزش

که با بیگانگان چون شیر باشکر در آمیزم

شب وصلست و خواب غفلتم بربوده از شادی

مگر بیدار سازد ناله مرغ سحر خیزم

ز بس شوق حمایل‌های اشکم رقص برگیرد

گر این آویزه‌ها در گردن ناهید آویزم

بهارم طعنه‌ها بر ابر نیسان می‌زند «طالب»

از آن ناموس دریا می‌برد چشم گهر ریزم

 
 
دیوان مرور اشعار فارسی