بفرقم سایه گستر، تا کم فیض هما گیرم
بخاکم برگذر تا بال بگشایم هوا گیرم
کف خاک بخون آغشتهام لیک از ره عزت
زر خالص شوم گر سکهئی زآن نقش پا گیرم
چنان با محنتم خو کرده دور از راحت اندیشان
که روزی گر بعشرت سر کنم سالی عزا گیرم
فتد گر اختری از آسمان بگشایمش دامان
وگر آید بسر سنگ جفائی از هوا گیرم
شود چون جسم بیماری کشان بیگانهٔ راحت
بدین محنت پسندی هر کرا من آشنا گیرم
بنوعی دوست میدارم گل داغ محبت را
که گر داغی نمایم گلستانی رو نما گیرم
اگر شادی بچشم آید مرا برتابم ازوی رو
و گر اندوه بینم خویهٔ آهن ربا گیرم
ببوی سنبلش هر لحظه بیتابانه در گلشن
گهی دامان گل گاهی گریبان صبا گیرم
سگ درگهایم بیگانهگیری نیست خوی من
سگ نفسم که هرگه دست یابم آشنا گیرم
جهانی تهمت آلودند در خونم نمیدانم
بمحشر درکه آویزم بدین تهمت کرا گیرم
نزیبد غیر خون «طالب» نگاری بر کف دستم
نیم دست هوسمندان که رنگ هر حنا گیرم



با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
در حال بارگذاری آرایههای ادبی...
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.