گنجور

 
طالب آملی

ز شادی برفروزد چهره‌ام هرگه غمی بینم

بیاد عیش گل‌گل بشکنم چون ماتمی بینم

بصد وجه اینجهان تنگ نبود قابل دیدن

کنم زین تنگنا پرواز شاید عالمی بینم

شماتت پیش گیرم طعنهٔ بیدردی آغازم

چو زخمی را زغفلت آشنای مرهمی بینم

ندارم محرمی وز مو بمویم راز میریزد

چها ریزم برون ازچاک دل گر محرمی بینم

ندیدم محکمی با عهد این سنگین دلان اکنون

مگر با شیشه پیوندم که عهد محکمی بینم

در این عالم نبینم آدمی افسوس میخواهم

بدان عالم کنم پرواز شاید آدمی بینم

زبس کز زلف پرخم جوردیدم برتنم «طالب»

شود مو راست هرگه چین زلف پرخمی بینم

 
 
دیوان مرور اشعار فارسی