گنجور

 
طالب آملی

سیر دل کردم درو جز غم کسی راهی نداشت

در جوار عیش‌گاهی داشت ره‌گاهی نداشت

دربن هر موی، کوه محنتش دیدم نهان

وز طرب چندانکه کاویدم پرکاهی نداشت

شادی نامحرمش تا ره نیابد در حریم

کمتر از صد پاسبان در هر گذرگاهی نداشت

آسمان عشق را کردم بپای ناله سیر

غیر چشم خونفشان خورشیدی و ماهی نداشت

منعمی کامروز گردون را نمیآرد بچشم

دیدمش کز بینوائی در جگر آهی نداشت

قحط مصر خوبی آمد یاد ایامی که حسن

کم ز صد یوسف نهان در هر بن چاهی نداشت

صد جم و کی آمد و رفت از جهان «طالب» ولیک

هیچگه دوران بطبع شاه ما شاهی نداشت

 
 
دیوان مرور اشعار فارسی