گنجور

 
طالب آملی

گوشه‌ئی خواهم که سر در جیب تنهائی کشم

همچو گوهر پای در دامان یکتائی کشم

پردهٔ گمنامئی خواهم که پوشم بر وجود

تا بکی چون عشق شهرت کرده رسوائی کشم

سینه‌ئی خواهم چو میدان دل دریا وسیع

تا بآسایش نفس چون باد صحرائی کشم

لعل گون پیمانه‌ئی خواهم که در شبهای تار

آفتابی بر رخ این چرخ مینائی کشم

ای فلک وجه کفافم را بعزت ده که من

نیستم آنکس که خواری بهر دنیائی کشم

«طالب» اسباب جنون جمعست میخواهم که باز

خویش را در حلقهٔ سرهای سودائی کشم

 
 
دیوان مرور اشعار فارسی