گنجور

 
طالب آملی

از تواضعها چو شخص آشنائی فارغم

وز تکلفها چو طبع روستائی فارغم

دامنی باید که کس در روزه را تن دردهد

منکه بیدامانم از ننگ گدائی فارغم

بسته‌ام ز آنروی برشاخ توکل آشیان

کز تعلق همچو مرغان هوائی فارغم

مجلسم باشمع وصلت نیست محتاج چراغ

تا تو در بزمی ز فکر روشنائی فارغم

کوکبی دارم که در سیرش جوی تأثیر نیست

با چنین سیاره از بخت آزمائی فارغم

بر تنم زخم اشارت نیست ازا نگشت خلق

چون هلال شام ابر از خود نمائی فارغم

مومیائی بهر اصلاح شکست آید بکار

منکه گشتم توتیا از مومیائی فارغم

تا شدم پهلو نشین شاهد بیگانگی

همچو «طالب» از تلاش آشنائی فارغم

 
 
دیوان مرور اشعار فارسی