گنجور

 
طالب آملی

همه شب دیده بافزایش نم می‌مالم

می‌نشینم کف افسوس بهم می‌مالم

غایت مستی و آشفته‌دماغیست که من

دردسر دارم و صندل بقدم می‌مالم

تا کنم وصف سر زلف تو بر دیده رقم

مشک میسایم و بر نوک قلم می‌مالم

شب غم دست دلم از حرکت می‌افتد

بسکه بازوی غم و کتف الم می‌مالم

تا نصیبی برد از لذت آلایش خون

سینه بر سینهٔ آهوی حرم می‌مالم

همچو مرغی که بود در صدد بسمل خویش

گلوی خشک بشمشیر ستم می‌مالم

شام تا صبح بسرپنجهٔ مژگان «طالب»

بررخ همچو زریر آب بقم می‌مالم

 
 
دیوان مرور اشعار فارسی