گنجور

 
طالب آملی

چون شاخ هیزم تر با آتشست رازم

چون استخوان هندو باشعله عشق‌بازم

یارب چه بود باعث روز ازل که گردید

کوته ز دامن صبح دست شب درازم

چون بخت خفته بودم دردامن حوادث

زآن خواب خوش قضا شد صبح ازل نمازم

نیمی نظر گشودم زآن ناتمام بنمود

دهر تمام خلقت در چشم نیم بازم

آسان نمی‌دهد دهر از کف مرا توگوئی

آفاق دست محمود من طرهٔ ایازم

من صعوهٔ حقیرم لیک از دلیری عشق

هم شاخسار شاهین هم آشیان بازم

شاگرد روزگارم برمن مگیر «طالب»

گر ابلهانه بینی نقصی در امتیازم

 
 
دیوان مرور اشعار فارسی