گنجور

 
طالب آملی

ما شمع دل بمحفل سودا بسوختیم

بر عضو عضو داغ تمنا بسوختیم

ما را دل از وصیت پروانه سر نتافت

گشتیم گرد سوختگان تا بسوختیم

بستیم دل بعشق و سراپای در گرفت

یکجا زدیم آتش و صد جا بسوختیم

از آه ما رسید حرارت بکوه قاف

زین شعله آشیانهٔ عنقا بسوختیم

زین نه کتابخانه یکی صفحهٔ عذار

کردیم انتخاب و دگرها بسوختیم

تاکی بود نشیمن ما اینجهان پست

از اشتیاق عالم بالا بسوختیم

مارا چو سینه تاب نهان سوختن نبود

خود را بشعله‌ئی زده رسوا بسوختیم

هرگز گلی سراغ شبستان ما نکرد

حیف از چراغ عمر که تنها بسوختیم

«طالب» لباس خامی ما بر بدن بسوخت

با آنکه همچو شمع سراپا بسوختیم

 
 
دیوان مرور اشعار فارسی