گنجور

 
طالب آملی

بر آنسرم که شکار رمیده را گیرم

بسرعت نظر آن شوخ دیده را گیرم

سبک‌جبین که بگلگون می سوار شدم

امید هست که رنگ پریده را گیرم

ز دجلهٔ مژه آهسته گر برانم اشک

هزار سیل بدریا رسیده را گیرم

زبسکه مایل اشکم چودیده قطره زند

ز نیم ره کهر ناچکیده را گیرم

گرم زسر گذرد آب تیغ ممکن نیست

که جز تو دامن هیچ آفریده را گیرم

ز غیر دوست نظر بسته‌ام چنانکه اگر

پری بدیدنم آرند دیده را گیرم

نهشت شادی دیدار دلستان «طالب»

که ماتم دل درخون طپیده را گیرم

 
 
دیوان مرور اشعار فارسی