بر آنسرم که شکار رمیده را گیرم
بسرعت نظر آن شوخ دیده را گیرم
سبکجبین که بگلگون می سوار شدم
امید هست که رنگ پریده را گیرم
ز دجلهٔ مژه آهسته گر برانم اشک
هزار سیل بدریا رسیده را گیرم
زبسکه مایل اشکم چودیده قطره زند
ز نیم ره کهر ناچکیده را گیرم
گرم زسر گذرد آب تیغ ممکن نیست
که جز تو دامن هیچ آفریده را گیرم
ز غیر دوست نظر بستهام چنانکه اگر
پری بدیدنم آرند دیده را گیرم
نهشت شادی دیدار دلستان «طالب»
که ماتم دل درخون طپیده را گیرم