بعیش همدل زار از غبار رفته ندیدم
گل چمن شدم و خویش را شکفته ندیدم
مسنج بیهدهای پندگوی شهر که خیری
ز پندهای پذیرفتهٔ شنفته ندیدم
بعقد گوهر ناصح دو چشم گوش گشودم
که بینمش بمیان گوهری نسفته ندیدم
دمی نرفت که آشوب تازهئی ندهد روی
بعهد شوخی او چشم فتنه خفته ندیدم
زجرم فاش دهم کام دل بمشرب «طالب»
که فیض نیم جو از طاعت نهفته ندیدم



با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
در حال بارگذاری آرایههای ادبی...
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.