گنجور

 
طالب آملی

سحر که پرده بعود خیال خود بستیم

هزار زمزمه در وصف حال خود بستیم

نسیم آفت ما بلبلان ماتم بود

شکاف‌های قفس را ز بال خود بستیم

فشردهٔ دل ما بود زیب ساغر ما

بهرزه تهمت می بر سفال خود بستیم

درآ بگلشن ما ای سموم وادی عشق

که ما بذوق تو راه شمال خود بستیم

بیک دو نالهٔ ما غم ملول شد «طالب»

بحکم صبر لب از قیل و قال خود بستیم

 
 
دیوان مرور اشعار فارسی