طبعم کدورت از می بیغش گرفته است
پیراهنم ز بوی گل آتش گرفته است
رحم است بر تذور و دل من که آشیان
برشاخسار شعلهٔ سرکش گرفته است
بوی جنون نمیرود از سر برون مرا
خونی بدین دماغ مشوش گرفته است
نگرفته کس کمرگه او تنگ در کنار
ور خود گرفته گاهی ترکش گرفته است
هرگه رسیده غم بسر خوان قسمتم
لخت دلی برسم نمک چش گرفته است
تبخاله زد لبم ز می خضر غالباً
این آب را بوام ز آتش گرفته است
«طالب» بعذر آنکه زکف داده جام می
دامان زلف ساقی مهوش گرفته است



با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
در حال بارگذاری آرایههای ادبی...
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.