گنجور

 
طالب آملی

ز غم صد نیش دارم در جگر بیش

بیک سر میکشم صد دردسر بیش

مدامم باد در مشتست هر چند

بهر انگشت دارم صد هنر بیش

ز قرب جامه داغم با تن دوست

برشک از ابرهام تا آستر بیش

نه حربا خصلتم خفاش طبعم

از آن میلم بشامست از سحر بیش

فلک دریا مثال افتاده ز آنروی

چو دریا نفع کم دارد ضرر بیش

لبش زهر وشکر دارد در آغوش

ولیکن زهر کم دارد شکر بیش

چو پروانه بروز شوق دارم

بپاس خود گمان از بال و پر بیش

حذر ها جمله در قربست آری

کنار بحر میدارد خطر بیش

تفاوت ره مده در رزق «طالب»

اگر کم میرسد روزی اگر بیش

 
 
دیوان مرور اشعار فارسی