پریشان کلبهئی دارم که ویران میکند بادش
من از آب و گل غم میکنم هر لحظه آبادش
دل تنگ مرا هنگامهٔ عشرت نمیسازد
بچنگ ما تمش افکن که ماتم میدهد دادش
نگردم شادگر صد طایر عیشم بدام افتد
که تا در دام من افتاده بختم کرده آزادش
عنان دیده بی نخل قدی میتابم از بستان
مبادا تامگر در خون نشنید سرو و شمشادش
دلی دارم که هرگز سر ز حکم غم نمیپیچد
تو پنداری که در روز ازل غم کرده ایجادش
هنوز از مشهد پرویز خون تازه میجوشد
از آن نشتر که بر شریان جان زد رشک فرهادش
دل «طالب» سیه شد تا بکی با زاهدان باشد
رفیقی کو که بیرون آورد از چنگ زهادش



با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
در حال بارگذاری آرایههای ادبی...
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.