گنجور

 
طالب آملی

پریشان کلبه‌ئی دارم که ویران می‌کند بادش

من از آب و گل غم می‌کنم هر لحظه آبادش

دل تنگ مرا هنگامهٔ عشرت نمی‌سازد

بچنگ ما تمش افکن که ماتم می‌دهد دادش

نگردم شادگر صد طایر عیشم بدام افتد

که تا در دام من افتاده بختم کرده آزادش

عنان دیده بی نخل قدی میتابم از بستان

مبادا تامگر در خون نشنید سرو و شمشادش

دلی دارم که هرگز سر ز حکم غم نمی‌پیچد

تو پنداری که در روز ازل غم کرده ایجادش

هنوز از مشهد پرویز خون تازه می‌جوشد

از آن نشتر که بر شریان جان زد رشک فرهادش

دل «طالب» سیه شد تا بکی با زاهدان باشد

رفیقی کو که بیرون آورد از چنگ زهادش

 
 
دیوان مرور اشعار فارسی