گنجور

 
طالب آملی

آنقدر بیهوده گردیدم که گردون گفت بس

وآنقدر دیوانگی کردم که مجنون گفت بس

باوجود وصل دوش از گریه آرامم نبود

آنقدر خون از دل افشاندم که جیحون گفت بس

از درون پرده مینالد دل از هجران می

ساقیا باور مکن گر لب ز بیرون گفت بس

رشتهٔ تسبیح اشکم ناگهان بگسست دوش

آنقدر دردانه افشاندم که سیحون گفت بس

صاحب حال درون قال برون را برنیافت

بحث حکمت چون مکرر شد فلاطون گفت بس

واژگون فهمیده ساقی مدعا ور نه لبم

در شتاب دور ساغر صدره افزون گفت بس

حرص را چشم از نثار گریه‌ام گردید سیر

سیم اشک آنمایه افشاندم که قارون گفت بس

بسکه «طالب» برتر وخشک جهان نالید زار

بحر گوش از ناله‌اش بکرفت وهامون گفت بس

 
 
دیوان مرور اشعار فارسی