شنیدم من که محمود جوانبخت
که بودش در جهان هم تاج و هم تخت
نه غزنینش همی زیر نگین بود
که سلطان همه روی زمین بود
غلامی داشت از خاصان و نامش
ایاز و جمله خاصان غلامش
غلامی بر جوانی دلربائی
هوس بیگانه ای عشق آشنائی
نه تنها بود سلطان بنده او
بسا سلطان بخاک افکنده او
دل سلطان بعشقش گشت مایل
دلست این و نیفتد کار با دل
بهر کاریش بودی صد بهانه
نبودی تا ایازش در میانه
سخن جزو صف آن سرچشمه نوش
نگفتی و نکردی از کسی گوش
گهی از عارضش گفتی گه از رخ
زهی چون اختر تابنده فرخ
گهی از لعل و آن لعل قدح نوش
گهی از گوش و آن در بناگوش
گهی از طره چون مشگ نابش
گهی از چشم و چشم نیمخوابش
غرض در شهر شد آن راز گفته
علم زد آتش در دل نهفته
همه خاصان شدند آگاه واز رشگ
فرو می ریختند از دیده ها اشگ
ازین غیرت گریبان چاک کردند
وزین حسرت نشیمن خاک کردند
که ما هم بنده درگاه شاهیم
همه دیرینه دولتخواه شاهیم
چه شد آخر که شه با ما جفا کرد
حقوق خدمت دیرین رها کرد
بما تا چند سلطان اینچنین است
که گه با ما بخشم و گه بکین است
همان بهتر که از ما هوشیاری
که گیرد شاه از حرفش شماری
ز کار عشق آن ماه دو هفته
ز سلطان باز پرسد رفته رفته
ز خاصانش یکی دلداده از دست
پی تقدیم این خدمت کمر بست
نخستین کرد سلطان را دعائی
دعای با تظلم آشنائی
براهت بخت یار و چرخ یاور
بدستت گاه تیغ و گاه ساغر
ز جور دهر جانت در امان باد
دلت بازیردستان مهربان باد
باین گفتار چون شر را دعا کرد
زمین بوسید و عرض مدعا کرد
که شاها در جهانت هست نامی
چه می خواهی تو از عشق غلامی
غلامی را کجا آن قدر و مقدار
که باشد چون تو شاهی را سزاوار
بسا می بینمت از خویش غافل
نمی سوزد چرا بر دولتت دل
خردمندی زدی دوشینه فالی
همانا اخترت دارد وبالی
بجز حرف ایازت بر زبان نیست
سخن از آنچه باید در میان نیست
دریغا بخت شه را خواب برده ست
که پنداری جهان را آب برده ست
دریغا بخت سلطان خفته تا چند
ازین غم خاطرش آشفته تا چند
ازو سلطان چو این پیغام بشنید
چو این پیغام را هر شام بشنید
بسی گردید گریان و همی گفت
میان گریه خندان و همی گفت
دریغا کار ما را با دل افتاد
بدل افتاد کار و مشکل افتاد
دل محمود در دست ایازست
که کار دل همه عجز و نیازست
مبادا از دلم پرسی که چونست
که چون کاوش کنی دریای خونست
نمی دانم دلم را این چه حالست
که غمناکست و در عین وصالست
دلم دردا بحال مشکلم سوخت
که آتش نیست پیدا و دلم سوخت
بگو تا کی خرابم داری ای دل
قرین اضطرابم داری ای دل
شبانم تیره و خواب مرا نه
لبانم تشنه وآبی مرا نه
بخون گشته دلم رحمی که وقتست
بکار مشکلم رحمی، که وقتست
ولی با آن صنم عشقم هوس نیست
که می دانم هوس را عاقبت چیست
بغیر از عشق پاکم نیست منظور
که چشم من مباد از روی او دور
ز خاک اوست پنداری گل من
مبادا خالی از یادش دل من
مرا زنهار نشماری هوسناک
که دست ماست چون دامان او پاک
بود اما چو مهرش پرتوافکن
بغمازان شود این راز روشن
که نه از بادحسنش شدم مست
دلم رفت از خرامیدنش از دست
شما را نیست در گوهر فروغی
که پندارید می گویم دروغی
چو شه را جان ازین اندوه بگداخت
بعزم دشت روزی خیمه افراخت
شکار افکن پی سیری و گشتی
همی رفتند از دشتی بدشتی
همه چون دامن صحرا گرفتند
بمستی نشئه از صهبا گرفتند
ز نزدیکان شد گفتا جوانی
که می آید به چشمم کاروانی
بگفتا شه غلامان را که پویند
ز حال کاروانی باز جویند
کزین آمد شدن، مقصودشان چیست
ازین منزل بریدن سودشان چیست
پس از رفتن چو یک یک بازگشتند
بخاصان دگر دمساز گشتند
بشه گفتند ایشان کاروانند
که در اندیشه سود وزیانند
بما از آنچه باید باز گفتند
نپنداریم رازی را نهفتند
گرفتیم آنچه می بایست در گوش
دریغا گشت از خاطر فراموش
پس آنگه گفت سلطان کای ظریفان
که با شاهید دیرینه حریفان
همه تیغ زبان بر من کشیدید
چگویم زانچه گفتید و شنیدید
خبر گیرید ایاز اینجاست یا نه
شکار افکن سوی صحراست یا نه
بگفتندش که اینجا حاضرست او
پی خدمتگزاری ناظرست او
بگفتا پس ایاز نکته دان را
ایاز نکته دان خوش بیان را
که رو تا کاروان و حالشان پرس
زکار و بار نیکوفالشان پرس
بگو از آنچه باید گفت و گو کرد
بجو از آنچه باید جستجو کرد
ایاز کاردان بس شادمان شد
زمین بوسید و سوی کاروان شد
چو شد آنجا با کرامش فزودند
به میر کاروانش ره نمودند
بشارت داد میرکاروان را
نوازش کرد دیگر رهروان را
خبر پرسید از آغاز و انجام
نخستین آنکه از مصرید یا شام
چه می پوئید و با که کار دارید
چه می جوئید و چه دربار دارید
چو از این سرزمین بندید محمل
کدامین شهر را سازید منزل
بگفتندش که ما از شهر چینیم
زشهر چین و از آن سرزمینیم
متاع ما متاعی نیست لایق
که باشد طبع شاهان را موافق
زمصر و شام ما را آگهی نیست
متاع ما بجز دست تهی نیست
ازین جنبش اگر گیریم آرام
بجز ایزد که می داند سرانجام
چو از این سرزمین رحلت نمائیم
خدا داند کجا محمل گشائیم
غرض از آنچه باید باز پرسید
خبر زآغاز و از انجام پرسید
چو شد کاروان و شاد برگشت
خرابی رفته بود آباد برگشت
بگفتی آنچه باشد گفتنی بود
بسفتی هر گهر کو سفتنی بود
پس آنگه شه در آوردش در آغوش
هزارش بوسه دادی بر لب نوش
بگفت او را که بدخواهت خجل باد
تو گر خون مرا ریزی بحل باد
ایاز، آن خسروی کش من غلامم
به عشق او برآید کاش نامم
کزین پس چون زمن دستان نگارند
یکی از عشقبازانم شمارند
با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: داستان درباره محمود جوانبخت، پادشاهی قدرتمند است که عشقش به ایاز، غلام جوانش، زندگی او را دگرگون میکند. ایاز با زیبایی و جذابیتش دل محمود را به شدت تسخیر کرده و عشق متقابل آنها را به وجود میآورد. اما این عشق باعث بروز غیرت و حسادت دیگران میشود که از این ارتباط ناراحت هستند و حسرت میخورند.
سخنان و رفتار ایاز دربار را تحتالشعاع قرار داده و باعث نگرانی خاصان درباره ناپایداری رابطهشان با سلطان میشود. در میان این هیاهو، ایاز به محمود نصیحت میکند و او را از خواب بیدار میکند که عشق به ایاز چه بهایی دارد و ممکن است بختش را به خطر بیندازد.
محمود در پی این نصیحت و اندیشه به شکار میرود، و در این میان ایاز به کاروانی برمیخورد که در جستجوی متاعی هستند. در نهایت، عشق محمود به ایاز قویتر از هر مشکلی است و داستان در این بستر احساسات عمیق و پیچیدگیهای عشق و وفاداری دنبال میشود.
هوش مصنوعی: شنیدم که محمود جوانبخت، کسی که در دنیا هم تاج و هم تخت داشت، چه جایگاهی داشت.
هوش مصنوعی: نه تنها غزنین، که خود او نیز در زیر سایه و نفوذ سلطان جهانی قرار داشت.
هوش مصنوعی: مردی غلامی به نام ایاز داشت که او از میان غلامان، به ویژهترین و مورد احترامترین آنها بود و دیگر غلامان نیز به خاطر او احترام میگذاشتند.
هوش مصنوعی: یک جوان زیبا و دلربا، حس و حال دلبردگی را در دل غلامی برانگیخته است و او را به سوی عشق آشنایی سوق میدهد که با عواطف و احساسات تازهای همراه است.
هوش مصنوعی: در این بیت گفته شده که تنها او نبوده که سلطانی است، بلکه بسیاری از سلاطین دیگر نیز هستند که به خاطر او به خاک میافتند و به نوعی در برابر او خضوع میکنند. این نشاندهندهی قدرت و عظمت اوست که حتی دیگر سلاطین هم در مقابلش تواضع میکنند.
هوش مصنوعی: دل سلطان به عشقش گرایش پیدا کرده است، اما دل به او تمایل دارد و کار با دل پیش نخواهد رفت.
هوش مصنوعی: برای هر کاری اگر بهانههای زیادی وجود داشته باشد، دیگر ایاز (که نماد وفاداری و خدمتگزاری است) در میانسالی به عنوان یک دستیار یا مدیر قابل اعتماد نخواهد بود. این جمله نشان میدهد که اگر در کارها بهانهجویی کنیم، ممکن است نتوانیم به درستی انجام وظایف خود بپردازیم.
هوش مصنوعی: تو تنها به بخش ظاهری و سطحی آن حقیقت اشاره کردی، و از کسی هم نکتهای را دریافت نکردی.
هوش مصنوعی: گاهی زیباییهای چهرهاش را میگویی و گاهی از رویش مانند ستارهای درخشان و خوشبخت صحبت میکنی.
هوش مصنوعی: گاهی از شراب قرمز و زیبا مینوشی و گاهی از گوش و صدایی که به گوش میرسد.
هوش مصنوعی: گاهی موی مشکی او مانند مشک معطر است و گاهی نگاه و چشمان نیمهخوابش زیبایی خاصی دارد.
هوش مصنوعی: با هدفی مشخص، رازهای پنهان در شهر فاش شد و علم و دانش، آتش شور و شوق را در دلها روشن کرد.
هوش مصنوعی: تمام خواص و افراد ویژه خبردار شدند و از حسادت و غم، اشک از چشمانشان میریخت.
هوش مصنوعی: بر اثر غیرت و عشق، لباسهای خود را پاره کردند و برای آرزوها و حسرت هاشان، زندگی و منزل خود را به خاک و محنت کشاندند.
هوش مصنوعی: ما نیز servants و بندهای در برابر سلطنت هستیم و همگی به دنبال سعادت و خوشبختی و رفاه در سایهٔ سلطنت او هستیم.
هوش مصنوعی: چه اتفاقی افتاد که پادشاه با ما بیرحمی کرد و حقوق و مزایای خدمت دیرینهمان را فراموش کرد؟
هوش مصنوعی: تا کی باید سلطان اینچنینی داشته باشیم که یکبار با ما مهربان است و بار دیگر با ما دشمنی میکند؟
هوش مصنوعی: بهتر است که ما هیچگونه هوشیاری و آگاهی از اوضاع نداشته باشیم، زیرا این جا به ما اجازه میدهد که شاه به راحتی از حرفهای ما بهرهبرداری کند و از این طریق بر ما تسلط یابد.
هوش مصنوعی: ماه عاشق هر دو هفته از سلطان میپرسد که او در حال چه کارهایی است و با گذر زمان صبر و حوصله بیشتری به خرج میدهد.
هوش مصنوعی: یکی از نزدیکان او که عاشق است، برای ارائه این خدمت به زور کمربند بسته و آماده شده است.
هوش مصنوعی: ابتدا دعا کرد برای سلطان که با آگاهی از رنج و درد دیگران، دعا به او برسد و به تقاضاهای مردم رسیدگی کند.
هوش مصنوعی: سرنوشت تو به خوبی پیش میرود و زمان به تو در این راه کمک میکند. گاهی اوقات باید با شمشیر به مبارزه بپردازی و گاهی هم با نوشیدن سُرور و لذت.
هوش مصنوعی: از سختیها و مشکلات زمانه محافظت کنی، و دلت همواره با محبت و مهربانی پر باشد.
هوش مصنوعی: با این سخن، وقتی که شر را دعا کرد، زمین را بوسید و خواستهاش را بیان کرد.
هوش مصنوعی: ای پادشاه، در دنیای تو نام و مقام بالایی وجود دارد، پس چه نیازی به عشق و محبت یک بنده و غلام داری؟
هوش مصنوعی: هیچ غلامی نمیتواند به اندازهی تو شایستهی مقام شاهی باشد.
هوش مصنوعی: بسیار میبیند که تو از خودت غافل هستی، اما نمیفهمد که چرا دلش برای خوشبختی تو نمیسوزد.
هوش مصنوعی: خردمندی به تو نشان داده است که ستارهات بار سنگینی بر دوش دارد.
هوش مصنوعی: جز سخن محبتآمیز تو کلامی وجود ندارد و موضوعاتی که باید مطرح شوند، در میان نیستند.
هوش مصنوعی: افسوس که سرنوشت پادشاه به خواب رفته است و گویی دنیا را نیز به تاریکی برده است.
هوش مصنوعی: متاسفانه، بخت و اقبال سلطان خوابیده و این وضعیت تا کی ادامه خواهد داشت؟ غم و اندوهی که در دل اوست، تا چند وقت آشفته و بیقرار خواهد ماند؟
هوش مصنوعی: سلطان وقتی این پیام را شنید، هر شب آن را به خاطر میآورد.
هوش مصنوعی: بسیار گریه کرد و در میان اشک، همچنان میخندید و سخن میگفت.
هوش مصنوعی: ای کاش که کارهایمان به دل بستگی نداشت، زیرا دل به کار و مشکلات ما مربوط شده است.
هوش مصنوعی: دل محمود در اختیار ایاز است و این نشاندهندهی این است که دل همه انسانها در حال نیاز و ضعف است.
هوش مصنوعی: نگران نباش که از من بپرسی حال دلم چطور است، چون اگر به عمق آن نگاه کنی، دریایی از غم و اندوه را میبینی.
هوش مصنوعی: نمیدانم چرا دلم اینگونه حال عجیبی دارد؛ هم غمگین است و هم در عین نزدیکی به محبوبم.
هوش مصنوعی: دل من به خاطر مشکل و دردهایم میسوزد، در حالی که آتش و نشانهای از آن وجود ندارد و این سوختن دل را بیشتر میکند.
هوش مصنوعی: بگو تا کی میخواهی خودت را بدبخت کنی، ای دل که تو همیشه در نگرانی و اضطراب هستی؟
هوش مصنوعی: شبهای من تاریک و بینشاط است و نه لبهای من تشنهاند و نه آبی برای رفع تشنگی وجود دارد.
هوش مصنوعی: دل من به شدت به رحم و رحمت نیاز دارد، زیرا وقت آن رسیده که به مشکلاتم رسیدگی شود.
هوش مصنوعی: اما من به خاطر معشوقم هیچ هوس و خواستهای ندارم، چرا که میدانم عاقبت این هوسها چه خواهد بود.
هوش مصنوعی: جز عشق پاک، هیچ هدفی ندارم و آرزو میکنم که چشمانم هیچگاه از دیدن او دور نشوند.
هوش مصنوعی: من گمان میکنم که گل من از خاک اوست، پس نباید دل من از یاد او خالی باشد.
هوش مصنوعی: مرا به اشتباه به عنوان یک شخص هوسباز حساب نکن، زیرا ما در دست خودمان قرار داریم و مانند دامن او که پاک و بیعیب است، اعمال ما نیز باید پاک و درست باشد.
هوش مصنوعی: اگرچه او دور است، مانند خورشیدی که نورش بر تاریکیها میتابد، این حقیقت روشن میشود که عشقش میتواند دلهای غمگین را روشن کند.
هوش مصنوعی: من از زیبایی او مست نشدم، بلکه دلم به خاطر ناز و کرشمهاش از دست رفت.
هوش مصنوعی: شما دارای درخشش و ارزشی نیستید که فکر میکنید به آن دست یافتهاید و من در این باره دروغ نمیگویم.
هوش مصنوعی: زمانی که پادشاه از این غم و اندوه رهایی یافت، تصمیم گرفت به دشت برود و روزی چادر و خیمهای برپا کرد.
هوش مصنوعی: شکارچی به دنبال پرسه زدن و گشت و گذار بود و از دشتهایی به دشتهای دیگر میرفت.
هوش مصنوعی: همه مانند آن که دامن صحرا را در دست گرفتهاند، از خوشی و شادی تحت تاثیر شراب قرار گرفتند.
هوش مصنوعی: از کسانی که نزدیکم هستند، جوانی میآید که مانند یک کاروان در نظرم جلوهگری میکند.
هوش مصنوعی: پادشاه به خدمتگزارانش گفت که بروند و وضعیت کاروان را جویا شوند.
هوش مصنوعی: این شعر به بررسی هدف و منظور انسانها از تغییرات و جداییهایی که در زندگیشان رخ میدهد، میپردازد. شاعر میپرسد که چه انگیزهای پشت این تغییرات نهفته است و سود و فایدهای که انسانها از ترک یک مرحله و رفتن به مرحلهای دیگر میبرند چیست. بهعبارتی، تأملی است در مورد دلایل و نتایج این نوع تغییرات در زندگی.
هوش مصنوعی: پس از اینکه همه بهتنهایی رفتند و دوباره بازگشتند، با افراد جدیدی که به آنها نزدیکتر بودند، دوست و همصحبت شدند.
هوش مصنوعی: میتوان گفت که آنها مانند کاروانی هستند که همیشه به فکر منافع و ضررهای خود هستند.
هوش مصنوعی: ما نباید فکر کنیم که به ما از چیزهایی که باید گفته شود، چیزی را پنهان کردهاند.
هوش مصنوعی: ما آنچه را که باید، در ذهن خود ثبت کردیم، اما افسوس که از یادمان رفت.
هوش مصنوعی: سپس سلطان گفت: ای هنرمندان، شما که با کسانی که از گذشته رقیب و حریف من بودند، آشنا هستید.
هوش مصنوعی: همه به من زبان تند و تیزی دارند و به من حمله میکنند. من چه بگویم از آنچه که شما گفتید و من شنیدم؟
هوش مصنوعی: ایاز، خبر بگیرید که آیا اینجا هست یا نه، آیا شکار را به سمت صحرا فرستادهاند یا نه.
هوش مصنوعی: او را گفتند که در اینجا حاضر است و برای خدمتگزاری نظارت میکند.
هوش مصنوعی: او گفت: پس ایاز، که دانای نکات و خوشبیان است، را به یاد داشته باش.
هوش مصنوعی: به سمت کاروان برو و از حال و روزشان بپرس و از وضعیت خوبشان نیز آگاهی یاب.
هوش مصنوعی: بگو آنچه را که لازم است بگویی و در پی آنچه باید به دنبالش بگردی باش.
هوش مصنوعی: ایاز، که فردی دانا و کاردان بود، بسیار خوشحال شد و زمین را بوسید و به سمت کاروان حرکت کرد.
هوش مصنوعی: وقتی به آنجا رسید، با احترامی که داشتند، بر تعداد همراهانش افزوده شد و مسیر را به او نشان دادند.
هوش مصنوعی: خبر خوشی به رهبر گروه داد و با محبت به دیگر مسافران هم رسیدگی کرد.
هوش مصنوعی: خبر از آغاز و پایان داستان را پرسید، نخستین کسی که از مصر یا شام آمده بود.
هوش مصنوعی: شما درگیر چه مسائلی هستید و با چه کسانی مشغول به کارید؟ به دنبال چه چیزی میگردید و چه موضوعاتی را بررسی میکنید؟
هوش مصنوعی: وقتی از این سرزمین راه میافتید، کدام شهر را برای استراحت انتخاب خواهید کرد؟
هوش مصنوعی: به او گفتند که ما اهل شهر چین هستیم و از آن سرزمین میآییم.
هوش مصنوعی: کالا و دارایی ما آنچنان ارزشی ندارد که مورد توجه و پسند پادشاهان قرار گیرد.
هوش مصنوعی: ما از مصر و شام خبری نداریم و فقط دست خالی ماست که از خود داریم.
هوش مصنوعی: اگر از این حرکت و تغییرات اطراف خود آرامش بگیریم، تنها خداوند است که میداند نتیجه نهایی چه خواهد بود.
هوش مصنوعی: زمانی که از این دنیای فانی برویم، فقط خداوند میداند که به کجا خواهیم رفت و در کدام مکان جدید زندگیمان را ادامه خواهیم داد.
هوش مصنوعی: هدف از آنچه باید مورد سؤال قرار گیرد، شناخت خبر از آغاز و پایان یک موضوع است.
هوش مصنوعی: وقتی کاروان به مقصد رسید و خوشحال بازگشت، متوجه شدند که جایی که قبلاً ویران شده بود، حالا رونق گرفته و آباد شده است.
هوش مصنوعی: هر چیزی که باید گفته شود، بیان شده است. هر گوهری که میتوانست محکم و باارزش باشد، محکم و باارزش است.
هوش مصنوعی: سپس پادشاه او را در آغوش گرفت و هزار بار او را بوسید و بر لبانش بوسهای حسرتانگیز نثار کرد.
هوش مصنوعی: او به او گفت: کسی که به تو بدخواهی میکند، به زودی شرمنده خواهد شد. اگر تو خون من را بریزی، خودت در درد و عذاب خواهی بود.
هوش مصنوعی: ایاز، آن سلحشور که من به خاطر عشق او بندهاش هستم، ای کاش نام من هم در کنار او ذکر شود.
هوش مصنوعی: از آن پس هرگاه دستان مرا به یاد بیاورند، مرا به عنوان یکی از عاشقان به شمار خواهند آورد.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.