گنجور

حافظ » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۵

 

من باکمر تو در میان کردم دست
پنداشتمش که در میان چیزی هست
پیداست از آن میان چو بربست کمر
تا من ز کمر چه طرف خواهم بربست


متن کامل شعر را ببینید ...

حافظ
 

خیام » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۲۲

 

ترکیب پیاله‌ای که درهم پیوست
بشکستن آن روا نمیدارد مست
چندین سر و پای نازنین از سر و دست
از مهر که پیوست و به کین که شکست


متن کامل شعر را ببینید ...

خیام
 

خیام » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۲۷

 

چون لاله به نوروز قدح گیر بدست
با لاله‌رخی اگر تو را فرصت هست
می نوش به خرمی که این چرخ کهن
ناگاه تو را چو خاک گرداند پست


متن کامل شعر را ببینید ...

خیام
 

خیام » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۲۸

 

چون نیست حقیقت و یقین اندر دست
نتوان به امید شک همه عمر نشست
هان تا ننهیم جام می از کف دست
در بی خبری مرد چه هشیار و چه مست


متن کامل شعر را ببینید ...

خیام
 

خیام » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۲۹

 

چون نیست ز هر چه هست جز باد بدست
چون هست بهرچه هست نقصان و شکست
انگار که هرچه هست در عالم نیست
پندار که هرچه نیست در عالم هست


متن کامل شعر را ببینید ...

خیام
 

خیام » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۴۲

 

گویند مرا که دوزخی باشد مست
قولیست خلاف دل در آن نتوان بست
گر عاشق و میخواره بدوزخ باشند
فردا بینی بهشت همچون کف دست


متن کامل شعر را ببینید ...

خیام
 

خیام » ترانه‌های خیام (صادق هدایت) » گردش دوران [۵۶-۳۵] » رباعی ۴۴

 

اجزای پیاله‌ای که درهم پیوست،
بشکستنِ آن روا نمی‌دارد مست،
چندین سر و ساقِ نازنین و کفِ دست،
از مِهرِ که پیوست و به کینِ که شکست؟


متن کامل شعر را ببینید ...

خیام
 

خیام » ترانه‌های خیام (صادق هدایت) » هرچه باداباد [۱۰۰-۷۴] » رباعی ۸۷

 

* گویند که دوزخی بُوَد عاشق و مست،
قولی است خلاف، دل در آن نتوان بست،
گر عاشق و مست دوزخی خواهد بود،
فردا باشد بهشت همچون کفِ دست!


متن کامل شعر را ببینید ...

خیام
 

خیام » ترانه‌های خیام (صادق هدایت) » هرچه باداباد [۱۰۰-۷۴] » رباعی ۹۴

 

چون آمدنم به من نَبُد روز نخست،
وین رفتنِ بی‌مراد عَزمی است درست،
برخیز و میان ببند ای ساقی چُسْت،
کاندوهِ جهان به می فروخواهم‌شست.


متن کامل شعر را ببینید ...

خیام
 

خیام » ترانه‌های خیام (صادق هدایت) » هیچ است [۱۰۷-۱۰۱] » رباعی ۱۰۶

 

چون نیست زِ هرچه هست جُز باد به دست،
چون هست زِ هرچه هست نُقصان و شکست،
انگار که هست، هرچه در عالَم نیست،
پندار که نیست، هرچه در عالَم هست.


متن کامل شعر را ببینید ...

خیام
 

خیام » ترانه‌های خیام (صادق هدایت) » دم را دریابیم [۱۴۳-۱۰۸] » رباعی ۱۲۲

 

چون لاله به نوروز قدح گیر به دست،
با لاله‌رخی اگر تو را فرصت هست؛
می نوش به خرمی، که این چرخِ کبود
ناگاه تو را چو خاک گرداند پَست.


متن کامل شعر را ببینید ...

خیام
 

مولوی » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۲۰

 

آن تلخ سخنها که چنان دل شکن استانصاف بده چه لایق آن دهن است
شیرین لب او تلخ نگفتی هرگزاین بی‌نمکی ز شور بختی منست


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۲۲

 

آن جان که از او دلبر ما شادانستپیوسته سرش سبز و لبش خندان است
اندازهٔ جان نیست چنان لطف و جمالآهسته بگوئیم مگر جانانست


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۴۸

 

آن نور مبین که در جبین ما هستوان ض یقین که در دل آگاهست
این جملهٔ نور بلکه نور همه نوراز نور محمد رسول‌الله است


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۵۲

 

از جمله طمع بریدنم آسانستالا ز کسی که جان ما را جانست
از هرکه کسی برد برای تو برداز تو که برد دمی کرا امکان است


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۶۴

 

امروز من و جام صبوحی در دستمیافتم و میخیزم و میگردم مست
با سرو بلند خویش من مستم و پستمن نیست شوم تا نبود جزوی هست


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۶۶

 

امشب آمد خیال آن دلبر چستدر خانهٔ تن مقام دل را میجست
دل را چو بیافت زود خنجر بکشیدزد بر دل من که دست و بازوش درست


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۷۷

 

ای آمده بامداد شوریده و مستپیداست که باده دوش گیرا بوده است
امروز خرابی و نه روز گشتستمستک مستک بخانه اولیست نشست


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۸۷

 

ای خواجه ترا غم جمال و جاهستو اندیشهٔ باغ و راغ و خرمنگاهست
ما سوختگان عالم توحیدیمما را سر لا اله الا الله است


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۸۸

 

ای در دل من نشسته شد وقت نشستای توبه شکن رسید هنگام شکست
آن بادهٔ گلرنگ چنین رنگی بستوقت است که چون گل برود دست بدست


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۹۷

 

ای طالب اگر ترا سر این راهستواندر سر تو هوای این درگاهست
مفتاح فتوح اهل حق دانی چیستخوش گفتن لا اله الا الله است


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۲۰۰

 

ای کز تو دلم پر سمن و یاسمنستوز دولت تو کیست که او همچو منست
برخاستن از جان و جهان مشکل نیستمشکل ز سر کوی تو برخاستن است


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۲۳۸

 

پای تو گرفته‌ام ندارم ز تو دستدرمان ز که جویم که دلم مهر تو خست
هی طعنه زنی که بر جگر آبت نیستگر بر جگر نیست چه شد بر مژه هست


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۲۳۹

 

پائی که همی رفت به شبستان سر مستدستی که همی چید ز گل دسته بدست
از بند و گشاد دهن دام اجلآن دست بریده گشت و آن پای شکست


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۲۶۹

 

توبه چکنم که توبه‌ام سایهٔ تستبار سر توبه جمله سرمایهٔ توست
بدتر گنهی بپیش تو توبه بودکو آن توبه که لایق پایهٔ تست


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۲۸۸

 

چون دید مرا مست بهم برزد دستگفتا که شکست توبه بازآمد مست
چون شیشه گریست توبهٔ ما پیوستدشوار توان کردن و آسان بشکست


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۳۳۰

 

دل یاد تو کرد چون به عشرت بنشستجام از ساقی ربود و انداخت شکست
شوریده برون جست نه هشیار و نه مستآوازه درافتاد که دیوانه شده است


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۳۵۷

 

صدربار بگفتمت چه هشیار و چه مستشوخی مکن و مزن بهر شاخی دست
از بسکه دلت باین و آن درپیوستآب تو برفت و آتش ما بنشست


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۳۵۹

 

عشق آمد و توبه را چو شیشه بشکستچون شیشه شکست کیست کو داند بست
گر هست شکسته‌بند آن هم عشق استاز بند و شکست او کجا شاید جست


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۳۸۴

 

گفتا که شکست توبه بازآمد مستچون دید مرا مست بهم برزد دست
چون شیشه گریست توبهٔ ما پیوستدشوار توان کردن و آسان بشکست


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۳۹۳

 

گفتی چونی بنده چنانست که هستسودای تو بر سر است و سر بر سر دست
میگردد آن چیز بگرد سر مننامش نتوان گفت ولیکن چه خوش است


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۴۰۷

 

ماهی تو که فتنه‌ای نداری ز تو دستدرمان ز که جویم که دلم از تو بخست
می طعنه زنی که بر جگر آبت نیستگر بر جگرم نیست چه شد بر مژه هست


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۴۱۴

 

مستی ز ره آمد و بما در پیوستساغر می‌گشت در میان دست بدست
از دست فتاد ناگهان و بشکستجامی چه زند میانهٔ چندین مست


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۴۱۶

 

من آن توام کام منت باید جستزیرا که در این شهر حدیث من و تست
گر سخت کنی دل خود ار نرم کنیمن از دل سخت تو نمیگردم سست


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۴۲۷

 

ناگه ز درم درآمد آن دلبر مستجام می لعل نوش کرده بنشست
از دیدن و از گرفتن زلف چو شسترویم همه چشم گشت و چشمم همه دست


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۴۴۴

 

هر روز به نو برآید آن دلبر مستبا ساغر پرفتنهٔ پرشور بدست
گر بستانم قرابهٔ عقل شکستور نستانم ندانم از دستش رست


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۴۴۸

 

هر صورت کاید به از او امکان هستچون بهتر از آن هست نه معشوق منست
صورتها را همه بران از دل خویشتا صورت بیصورت آید در دست


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

سعدی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۸

 

آن یار که عهد دوستاری بشکست
می‌رفت و منش گرفته دامان در دست
می‌گفت دگرباره به خوابم بینی
پنداشت که بعد از آن مرا خوابی هست


متن کامل شعر را ببینید ...

سعدی
 

سعدی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۹

 

شبها گذرد که دیده نتوانم بست
مردم همه از خواب و من از فکر تو مست
باشد که به دست خویش خونم ریزی
تا جان بدهم دامن مقصود به دست


متن کامل شعر را ببینید ...

سعدی
 

سعدی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۰

 

هشیار سری بود ز سودای تو مست
خوش آنکه ز روی تودلش رفت ز دست
بی‌تو همه هیچ نیست در ملک وجود
ور هیچ نباشد چو تو هستی همه هست


متن کامل شعر را ببینید ...

سعدی
 

سعدی » مواعظ » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱

 

آن کیست که دل نهاد و فارغ بنشست
پنداشت که مهلتی و تأخیری هست
گو میخ مزن که خیمه می‌باید کند
گو رخت منه که بار می‌باید بست


متن کامل شعر را ببینید ...

سعدی
 

سعدی » مواعظ » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۲

 

تدبیر صواب از دل خوش باید جست
سرمایهٔ عافیت کفافست نخست
شمشیر قوی نیاید از بازوی سست
یعنی ز دل شکسته تدبیر درست


متن کامل شعر را ببینید ...

سعدی
 

عطار » مختارنامه » باب اول: در توحیدِ باری عزّ شأنه » شمارهٔ ۲۵

 

در معرفت تو دم زدن نقصان است

زیراکه ترا هم به تو بتوان دانست

خورشید که روشن است بینائی او

در ذات تو چون صبحدمش تاوان است


متن کامل شعر را ببینید ...

عطار
 

عطار » مختارنامه » باب اول: در توحیدِ باری عزّ شأنه » شمارهٔ ۷۴

 

ای عقل شده در صفت ذات تو پست

از حد بگذشت این همه تقصیر که هست

چبود چو به دست تست کز روی کرم

مشتی سرو پا برهنه را گیری دست


متن کامل شعر را ببینید ...

عطار
 

عطار » مختارنامه » باب چهارم: در معانی كه تعلّق به توحید دارد » شمارهٔ ۴۰

 

هر چیز که آن ز نیستی در پیوست

هستند همه از می این واقعه مست

یک ذرّه اگر ز پرده بیرون آید

شهرآرایی کنند هر ذرّه که هست


متن کامل شعر را ببینید ...

عطار
 

عطار » مختارنامه » باب هفتم: در بیان آنكه آنچه نه قدم است همه محو عدم است » شمارهٔ ۱۶

 

این قالب اگر بلند دیدی ور پست

مغرور مشو به پیش این خفته و مست

برخیز بمردی، که درین جای نشست

خوابیست که مینمایدت هرچه که هست


متن کامل شعر را ببینید ...

عطار
 

عطار » مختارنامه » باب هفتم: در بیان آنكه آنچه نه قدم است همه محو عدم است » شمارهٔ ۴۳

 

عمری به فنا بر دلم آوردم دست

تا دل ز فنا به زاری زار نشست

از هیچ نترسم جز از آن کاین دل پست

با خاک شود چنانکه پندارد هست


متن کامل شعر را ببینید ...

عطار
 

عطار » مختارنامه » باب هشتم: در تحریض نمودن به فنا و گم بودن در بقا » شمارهٔ ۳

 

تا هستی تو نصیب میخواهد جست

دل روی به خونِ دیده میخواهد شست

تا یک سرِ موی از تو میخواهد ماند

زان یک سرِ موی، کوه میخواهد رست


متن کامل شعر را ببینید ...

عطار
 

عطار » مختارنامه » باب هشتم: در تحریض نمودن به فنا و گم بودن در بقا » شمارهٔ ۴۳

 

در قرب تو گر هست دل دیوانهست

جان را طمع وصال تو افسانهست

چون هرچه که هست در تو میباید باخت

سبحان الله! این چه مقامر خانهاست


متن کامل شعر را ببینید ...

عطار
 

عطار » مختارنامه » باب هشتم: در تحریض نمودن به فنا و گم بودن در بقا » شمارهٔ ۵۰

 

تا شد دلم از بوی می عشق تو مست

هم پرده دریده گشت و هم توبه شکست

امروز منم هر نفسی دست به دست

از هست به نیست رفته از نیست به هست


متن کامل شعر را ببینید ...

عطار
 

عطار » مختارنامه » باب یازدهم: در آنكه سرّ غیب و روح نه توان گفت و نه توان » شمارهٔ ۳

 

آن نقطه که کیمیای دولت آن است

بگذر ز جهان که بیخ آن در جان است

خواهی که تو آن پرده بدانی به یقین

اول بیقین بدان که نتوان دانست


متن کامل شعر را ببینید ...

عطار
 

عطار » مختارنامه » باب یازدهم: در آنكه سرّ غیب و روح نه توان گفت و نه توان » شمارهٔ ۹

 

تا عالِمِ جهل خود نگردی به نخست

هر اصل که در علم نهی نیست درست

ای بس که دلم دست به خونابه بشست

در حسرت نایافت و نیافت آنچه بجست


متن کامل شعر را ببینید ...

عطار
 

عطار » مختارنامه » باب بیست و یكم: در كار با حق گذاشتن و همه از او دیدن » شمارهٔ ۳

 

پیوسته دلم به جانت میخواهد جُست

دست از توبه خون دیده میخواهد شست

چندان که به خود، قدم زنم در ره تو

در هر قدمم حجاب میخواهد رست


متن کامل شعر را ببینید ...

عطار
 

عطار » مختارنامه » باب بیست و سوم: در خوف عاقبت و سیری نمودن از عمر » شمارهٔ ۲۸

 

آن مرغ که بود از می معنی مست

پرّید و دل اندر کرم مولی بست

گیرم که نداد دولت عقبی دست

آخر ز خیال رهزن دنیی رست


متن کامل شعر را ببینید ...

عطار
 

عطار » مختارنامه » باب بیست و سوم: در خوف عاقبت و سیری نمودن از عمر » شمارهٔ ۶۳

 

امروز منم نشسته نه نیست نه هست

در پردهٔ نیستْ هست شوریده و مست

چه چاره کنم چو شیشه افتاد و شکست

هم دست ز کار رفت و هم کار از دست


متن کامل شعر را ببینید ...

عطار
 

عطار » مختارنامه » باب بیست و پنجم: در مراثی رفتگان » شمارهٔ ۱۲

 

ای پشت بداده رفته هم روز نخست

برخیز که این گریهٔ ابر از غم تست

تا ابر بهار خاک پای تو بشست

بر خاک تو سبزه همچو خطّ تو برُست


متن کامل شعر را ببینید ...

عطار
 

عطار » مختارنامه » باب بیست و نهم: در شوق نمودن معشوق » شمارهٔ ۱

 

جانی دارم عاشق و شوریده و مست

آشفته و بی قرار، نه نیست، نه هست

طفلی عجب است جان بی دایهٔ من

خو باز نمیکند ز پستان الست


متن کامل شعر را ببینید ...

عطار
 

عطار » مختارنامه » باب سی و یكم: در آنكه وصل معشوق به كس نرسد » شمارهٔ ۶۲

 

تا پاک نگردد دل این نفس پرست

دستم ندهد بر سر کوی تو نشست

تا عشق تو برهم نزند هرچه که هست

ندهد سر مویی ز سر موی تو دست


متن کامل شعر را ببینید ...

عطار
 

عطار » مختارنامه » باب سی و دوم: در شكایت كردن از معشوق » شمارهٔ ۵۶

 

گاهی به خودم بار دهد مستی مست

گاهی ز خودم دور کند پستی پست

گاهیم چنان کند که حیران گردم

تا هست جهان و در جهان هستی هست


متن کامل شعر را ببینید ...

عطار
 

عطار » مختارنامه » باب سی و سوم: در شكر نمودن از معشوق » شمارهٔ ۳

 

از بس که شکر فشاند عشق تونخست

جاوید همه جهان شکر خواهد جست

هرچیز که مییابم و میخواهم جست

گویی شکر لعل تو دارد بدرست


متن کامل شعر را ببینید ...

عطار
 

عطار » مختارنامه » باب سی و پنجم: در صفت روی و زلف معشوق » شمارهٔ ۵۳

 

چون گشت دل من از سر زلف تو مست

هرگز بندادم ز سر زلف تو دست

گفتی سر زلف من کرا خواهد بود

دانی که سر زلف تو دارم پیوست


متن کامل شعر را ببینید ...

عطار
 

عطار » مختارنامه » باب چهلم: در ناز و بیوفائی معشوق » شمارهٔ ۴

 

گفتی که «ترا چو خاک گردانم پست

تا نیز به زلفِ دلکشم ناری دست»

خاکم مکن ای نگار بادم گردان

تا گِردِ سرِ زلفِ تو گردم پیوست


متن کامل شعر را ببینید ...

عطار
 

عطار » مختارنامه » باب چهل و چهارم: در قلندریات و خمریات » شمارهٔ ۳۳

 

برخاست دلم، چوباده در خم بنشست

وز طلعت گل هزاردستان شد مست

دستی بزنیم با تو امروز به نقد

زان پیش که از کار فرو ماند دست


متن کامل شعر را ببینید ...

عطار
 

عطار » مختارنامه » باب چهل و پنجم: در معانیی كه تعلق به گل دارد » شمارهٔ ۴

 

از دست گلابگر گل عشوه پرست

در پای آمد چنانکه بر خاک نشست

گل خون شد و از درد به بلبل میگفت:

«آخر به چنین خون که بیالاید دست»


متن کامل شعر را ببینید ...

عطار
 

عطار » مختارنامه » باب چهل و پنجم: در معانیی كه تعلق به گل دارد » شمارهٔ ۳۰

 

گل گفت: چو نیست هفتهای روی نشست

از کم عمری پشت امیدم بشکست

هر چند چو آتشم بدین سیرآبی

بر خاک فتاده میروم باد به دست


متن کامل شعر را ببینید ...

عطار
 

عطار » مختارنامه » باب چهل و پنجم: در معانیی كه تعلق به گل دارد » شمارهٔ ۳۲

 

گل بر سر پای غرقهٔ خون زانست

کاو روز دویی درین جهان مهمانست

پیکان در خون عجب نباشد دیدن

در غنچه نگر که خونِ در پیکان است


متن کامل شعر را ببینید ...

عطار
 

عطار » مختارنامه » باب چهل و پنجم: در معانیی كه تعلق به گل دارد » شمارهٔ ۴۱

 

بشکفت به صد هزار خوبی گل مست

وز رعنایی جلوه گری در پیوست

وآخر چو ندید در جهان جای نشست

ننشست ز پای و میبشد دست به دست


متن کامل شعر را ببینید ...

عطار
 

عطار » مختارنامه » باب چهل و پنجم: در معانیی كه تعلق به گل دارد » شمارهٔ ۵۴

 

با گل گفتم که با چنین عمر که هست

انگار که نیست رخت بر باید بست

گل گفت: چو نیست در جهان جای نشست

هم بر سر پای میروم دست به دست


متن کامل شعر را ببینید ...

عطار
 

عطار » مختارنامه » باب چهل و نهم: در سخن گفتن به زبان پروانه » شمارهٔ ۳

 

پروانه به شمع گفت: «از روزِ نخست

چون کشته شوم بر سرت از عهد درست

زنهار به اشکِ خود بشویی تو مرا»

شمعش گفتا: «شهید رانتوان شست»


متن کامل شعر را ببینید ...

عطار
 

سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۳۹

 

هجرت به دلم چو آتشی در پیوست
آب چشمم قوت او را بشکست
چون خواستم از یاد غمت گشتن مست
بگرفت مرا خاک سر کوی تو دست


متن کامل شعر را ببینید ...

سنایی
 

سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۴۰

 

دستی که حمایل تو بودی پیوست
پایی که مرا نزد تو آوردی مست
زان دست به جز بند ندارم بر پای
زان پای به جز باد ندارم در دست


متن کامل شعر را ببینید ...

سنایی
 

سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۴۱

 

تا زلف بتم به بند زنجیر منست
سرگشته همی روم نه هشیار و نه مست
گویم بگرم زلف ترا هر چون هست
نه طاقت دل یابم و نه قوت دست


متن کامل شعر را ببینید ...

سنایی
 

سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۴۲

 

خواهم که به اندیشه و یارای درست
خود را به در اندازم ازین واقعه چست
کز مذهب این قوم ملالم بگرفت
هر یک زده دست عجز در شاخی سست


متن کامل شعر را ببینید ...

سنایی
 

سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۴۳

 

گفتم پس از آنهمه طلبهای درست
پاداش همان یکشبه وصل آمد چست
برگشت به خنده گفت ای عاشق سست
زان یکشبه را هنوز باقی بر تست


متن کامل شعر را ببینید ...

سنایی
 

سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۴۴

 

مستست بتا چشم تو و تیر به دست
بس کس که به تیر چشم مست تو بخست
گر پوشد عارضت زره عذرش هست
از تیر بترسد همه کس خاصه ز مست


متن کامل شعر را ببینید ...

سنایی
 

سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۴۵

 

ای مه تویی از چهار گوهر شده هست
زینست که در چهار جایی پیوست
در چشم آبی و آتشی اندر دل
بر سر خاکی و بادی اندر کف دست


متن کامل شعر را ببینید ...

سنایی
 

سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۴۶

 

چون من به خودی نیامدم روز نخست
گر غم خورم از بهر شدن ناید چست
هر چند رهی اسیر در قبضهٔ توست
زین آمد و شد رضای تو باید جست


متن کامل شعر را ببینید ...

سنایی
 

سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۴۷

 

ای چون گل و مل در به در و دست به دست
هر جا ز تو خرمی و هر کس ز تو مست
آنرا که شبی با تو بود خاست و نشست
جز خار و خمار از تو چه برداند بست


متن کامل شعر را ببینید ...

سنایی
 

سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۴۸

 

ای نیست شده ذات تو در پردهٔ هست
ای صومعه ویران کن و زنار پرست
مردانه کنون چو عاشقان می در دست
گرد در کفر گرد و گرد سر مست


متن کامل شعر را ببینید ...

سنایی
 

خاقانی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۲۸

 

دستی که گرفتی سر آن زلف چو شست
پائی که ره وصل نوشتی پیوست
زان دست کنون در گل غم دارم پای
زان پای کنون بر سر دل دارم دست


متن کامل شعر را ببینید ...

خاقانی
 

خاقانی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۴۹

 

خاقانی را شکسته دیدی به درست
گفتی که ز چاره دست می‌باید شست
زان نقش که آبروی برباید جست
ما دست به آبروی شستیم نخست


متن کامل شعر را ببینید ...

خاقانی
 

خاقانی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۶۸

 

چون سوی تو نامه‌ای نویسم ز نخست
یا از پی قاصدی کمر بندم چست
باد سحری نامه رسان من و توست
ای باد چه مرغی که پرت باد درست


متن کامل شعر را ببینید ...

خاقانی
 

خاقانی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۶۹

 

نور رخ تو طلسم خورشید شکست
خورشید ز شرم سایه از خلق گسست
رخ زرد و خجل گشت و به مغرب پیوست
پیرایه سیه کرد و به ماتم بنشست


متن کامل شعر را ببینید ...

خاقانی
 

خاقانی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۸۰

 

شب چون حلی ستاره درهم پیوست
ما هم چو ستارگان حلی‌ها بربست
با بانگ حلی چو دربرم آمد مست
از طالع من حلیش حالی بگسست


متن کامل شعر را ببینید ...

خاقانی
 

خاقانی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۸۵

 

خاقانی از آن شاه بتان طمع گسست
در کار شکسته‌ای چو خود دل دربست
پروانه چه مرد عشق خورشید بود
کورا به چراغ مختصر باشد دست


متن کامل شعر را ببینید ...

خاقانی
 

انوری » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۲۰

 

در وصل تو عزم دل من روز نخستآن بود که عمر با تو بگذارم چست
کی دانستم که بعد از آن عزم درستآن روز به خواب شب همی باید جست


متن کامل شعر را ببینید ...

انوری
 

انوری » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۲۱

 

آتش به سفال برنهادی ز نخستپس با خاکم به در برون رفتی چست
با این همه باد کبر کاندر سر تستاز آب سبو کی آیدم با تو درست


متن کامل شعر را ببینید ...

انوری
 

انوری » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۲۲

 

دستم که به گوهر قناعت پیوست

پر بود و نبود آز را بر وی دست

با دست طمع مگر شبی عهدی بست

روز دگرش غیرت همت بشکست


متن کامل شعر را ببینید ...

انوری
 

انوری » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۲۳

 

جدت ورق زمانه از جور بشستعدل پدرت سلسلها کرد درست
ای بر تو قبای جاهشان آمد چستهان تا چه کنی که نوبت دولت تست


متن کامل شعر را ببینید ...

انوری
 

انوری » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۲۴

 

هجری که به روز غم مبادا دل و دستبر دامن دل که گرد ننشست نشست
وصلی که چو دل به دست بودی پیوستدردا که ازو درد دلی ماند به دست


متن کامل شعر را ببینید ...

انوری
 

انوری » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۲۵

 

جانا به تن شکسته و عزم درستعمریست که دل در طلب صحبت تست
وامروز که نومید شد از وصل تو چستدر صبر زد آن دست کز امید بشست


متن کامل شعر را ببینید ...

انوری
 

انوری » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۲۶

 

ای شاه ز قدرتی که در بازوی تستتیر تو به ناوک قضا ماند چست
ورنه که نشاند این چنین چابک و چستپیکان دوم بر سر سوفار نخست


متن کامل شعر را ببینید ...

انوری
 

انوری » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۲۷

 

با موزه به آب در دویدی به نخستتا خرمن من به باد بردادی چست
چون تیز شد آتش دلم گشتی سستخاکش بر سر که او نه خاک در تست


متن کامل شعر را ببینید ...

انوری
 

انوری » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۲۸

 

کار تنم از دست دلم رفت ز دستبیچاره دلم به ماتم جان بنشست
جان دل ز جهان بربد و رخت اندر بستسازم همه این بود که در کار شکست


متن کامل شعر را ببینید ...

انوری
 

انوری » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۲۹

 

دل در خم آن زلف معنبر بنشستجان گفت که دل رفت وزین غمکده رست
من هم پی دل روم به هر حال که هستمسکین چو به لب رسید پایش بشکست


متن کامل شعر را ببینید ...

انوری
 

انوری » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۳۰

 

بوطالب نعمه ای گشاده‌دل و دستبا دست و دلت بحر و فلک ناقص و پست
هر زیور کان خدای بر جد تو بستجز نام پیمبری دگر جمله‌ت هست


متن کامل شعر را ببینید ...

انوری
 

انوری » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۳۱

 

ای صبر ز دست دل معشوقه‌پرستاین بار به دامن تو خواهم زد دست
کو باز مرا بر آتش دل بنشاندواندر سر زلف یار ساکن بنشست


متن کامل شعر را ببینید ...

انوری
 

انوری » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۳۲

 

دی می‌شد و از شکوفه شاخی در دستگفتم به شکوفه وعده بود این آن هست
برگشت و به طعنه گفت ای عشوه‌پرستنشنیدی که هرچه بشکفت نه بست


متن کامل شعر را ببینید ...

انوری
 

انوری » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۳۳

 

از حادثه‌ای که هرچه زو گویم هستهرچند که بشکست مرا هیچ نبست
گفتند شکسته‌ای به دست آور دستآورده‌ام آن شکسته لیکن هم دست


متن کامل شعر را ببینید ...

انوری
 

انوری » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۳۴

 

دی با تو چنان شدم به یک خاست و نشستکز من اثری نماند جز باد به دست
از شرم بمیرم ار بپرسی فرداکان دلشده زنده هست گویند که هست


متن کامل شعر را ببینید ...

انوری
 

انوری » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۳۵

 

گفتند که شعر تو ملک داشت به دستگفتم عجبا و جای این معنی هست
او فرع و چنان دلیر در بحر نشستمن اصل و به بیم در ز جیحون پیوست


متن کامل شعر را ببینید ...

انوری
 

انوری » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۳۶

 

ای عهد تو عید کامرانی پیوست

افتاد بهار پیش بزم تو ز دست

زیبنده‌تر از مجلس تو دست بهار

بر گردن عید هیچ پیرایه نبست


متن کامل شعر را ببینید ...

انوری
 

اوحدی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۷

 

در کارگه غیب چو نقاش نخستجویندهٔ نقش خویشتن را می‌جست
بر لوح وجود نقشها بست و در آنچون روشن گشت نقش آن جزو بشست


متن کامل شعر را ببینید ...

اوحدی
 

عراقی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۳

 

ای جملهٔ خلق را ز بالا و ز پست
آورده ز لطف خویش از نیست به هست
بر درگه عدل تو چه درویش و چه شاه؟
در سایهٔ عفو تو چه هشیار و چه مست؟


متن کامل شعر را ببینید ...

عراقی
 

عراقی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۴

 

پیری ز خرابات برون آمد مست
دل رفته ز دست و جام می بر کف دست
گفتا: می نوش، کاندرین عالم پست
جز مست کسی ز خویشتن باز نرست


متن کامل شعر را ببینید ...

عراقی
 

عراقی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۲۴

 

بیمار توام، روی توام درمان است
جان داروی عاشقان رخ جانان است
بشتاب، که جانم به لب آمد بی‌تو
دریاب مرا، که بیش نتوان دانست


متن کامل شعر را ببینید ...

عراقی
 

ابوسعید ابوالخیر » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۴۹

 

آن یار که عهد دوستداری بشکست
میرفت و منش گرفته دامن در دست
می‌گفت دگر باره به خواب‌م بینی
پنداشت که بعد ازو مرا خوابی هست


متن کامل شعر را ببینید ...

ابوسعید ابوالخیر
 

ابوسعید ابوالخیر » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۵۰

 

از بار گنه شد تن مسکینم پست
یا رب چه شود اگر مرا گیری دست
گر در عملم آنچه ترا شاید نیست
اندر کرمت آنچه مرا باید هست


متن کامل شعر را ببینید ...

ابوسعید ابوالخیر
 

ابوسعید ابوالخیر » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۵۱

 

از کعبه رهیست تا به مقصد پیوست
وز جانب میخانه رهی دیگر هست
اما ره میخانه ز آبادانی
راهیست که کاسه می‌رود دست بدست


متن کامل شعر را ببینید ...

ابوسعید ابوالخیر
 

ابوسعید ابوالخیر » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۵۲

 

تیری ز کمانخانه ابروی تو جست
دل پرتو وصل را خیالی بر بست
خوشخوش زدلم گذشت و میگفت بناز
ما پهلوی چون تویی نخواهیم نشست


متن کامل شعر را ببینید ...

ابوسعید ابوالخیر
 

ابوسعید ابوالخیر » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۵۳

 

چون نیست ز هر چه هست جز باد بدست
چون هست ز هر چه نیست نقصان و شکست
انگار که هر چه هست در عالم نیست
پندار که هر چه نیست در عالم هست


متن کامل شعر را ببینید ...

ابوسعید ابوالخیر
 

ابوسعید ابوالخیر » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۵۴

 

دی طفلک خاک بیز غربال بدست
میزد بدو دست و روی خود را می‌خست
میگفت به های‌های کافسوس و دریغ
دانگی بنیافتیم و غربال شکست


متن کامل شعر را ببینید ...

ابوسعید ابوالخیر
 

ابوسعید ابوالخیر » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۵۵

 

کردم توبه، شکستیش روز نخست
چون بشکستم بتوبه‌ام خواندی چست
القصه زمام توبه‌ام در کف تست
یکدم نه شکسته‌اش گذاری نه درست


متن کامل شعر را ببینید ...

ابوسعید ابوالخیر
 

ملک‌الشعرای بهار » رباعیات » شمارهٔ ۴

 

مخلوق جهان به گرگ مانند درست
با قادر عاجزند و بر عاجز چست
سستند به گیرودار چون باشی سخت
سختند به کارزار چون باشی سست


متن کامل شعر را ببینید ...

ملک‌الشعرای بهار
 

ملک‌الشعرای بهار » رباعیات » شمارهٔ ۵

 

از دامن کوه لاله ناگه برجست
گلگون‌رخی و تیشهٔ سبزی در دست
با فرق سر دریده گویی فرهاد
از خاک برون آمد و بر سنگ نشست


متن کامل شعر را ببینید ...

ملک‌الشعرای بهار
 

ملک‌الشعرای بهار » رباعیات » شمارهٔ ۶

 

بر دامن دشت بنگر آن نرگس مست
چشمی به ره و سبزه‌عصایی در دست
گویی مجنون به انتظار لیلی
ازگور برون آمد و بر سبزه نشست


متن کامل شعر را ببینید ...

ملک‌الشعرای بهار
 

محتشم کاشانی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۷

 

روزی که دلم خیال ابروی تو بست
وز ناز به من نمودی آن نرگس مست
تیری ز کمان خانه ابروی تو جست
در سینهٔ من تا پروسوفار نشست


متن کامل شعر را ببینید ...

محتشم کاشانی
 

محتشم کاشانی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۸

 

ای قصر بلند آسمان پیش تو پست
خلقت همهٔ زیردست از روز الست
بر تافته روزگار دستم به جفا
دریاب و گرنه میرود کار ز دست


متن کامل شعر را ببینید ...

محتشم کاشانی
 

شیخ بهایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۳

 

فرخنده شبی بود که آن دلبر مست
آمد ز پی غارت دل، تیغ به دست
غارت زده‌ام دید و خجل گشت، دمی
با من ز پی رفع خجالت بنشست


متن کامل شعر را ببینید ...

شیخ بهایی
 

شیخ بهایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۷

 

در میکده دوش، زاهدی دیدم مست
تسبیح به گردن و صراحی در دست
گفتم: ز چه در میکده جا کردی؟ گفت:
از میکده هم به سوی حق راهی هست


متن کامل شعر را ببینید ...

شیخ بهایی
 

عبید زاکانی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱

 

هرکس که سر زلف تو آورد بدست
از غالیه فارغ شد و از مشگ برست
عاقل نکند نسبت زلفت با مشگ
داند که میان این و آن فرقی هست


متن کامل شعر را ببینید ...

عبید زاکانی
 

عبید زاکانی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۲

 

تا مهر توام در دل شوریده نشست
وافتاد مرا چشم بدان نرگس مست
این غم ز دلم نمی‌نهد پای برون
وین اشگ ز دامنم نمیدارد دست


متن کامل شعر را ببینید ...

عبید زاکانی
 

عبید زاکانی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۶

 

دنیا نه مقام ماست نه جای نشست
فرزانه در او خراب اولیتر و مست
بر آتش غم ز باده آبی میزن
زان پیش که در خاک روی باد بدست


متن کامل شعر را ببینید ...

عبید زاکانی
 

فیض کاشانی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۳

 

این جان تو عاقبت ز تن خواهد جست

این جان تو عاقبت ز تن خواهد خست

این تن بتو عاقبت نخواهد ماندن

این جان تو عاقبت ز تن خواهد رست


متن کامل شعر را ببینید ...

فیض کاشانی
 

سلمان ساوجی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۰

 

من با کمر تو در میان کردم دست
پنداشتمش که در میان چیزی هست
پیداست کز آن میان چه بر بست کمر
تا من ز کمر چه طرف بر خواهم بست


متن کامل شعر را ببینید ...

سلمان ساوجی
 

سلمان ساوجی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۳۸

 

آتش ز دهان شمع دیشب می‌جست
ناگاه سپیده دم زبانش بشکست
سر رشته به پایان شد و تابش بنماند
روزش به شب آمد و بروزم بنشست


متن کامل شعر را ببینید ...

سلمان ساوجی
 

سلمان ساوجی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۴۵

 

آورد بهم تیر و کمان را در دست
تیر آمد و در خانه خویشش بنشست
آمد به سر تیر کمان خانه فرو
انصاف که نیک از آن میان بیرون جست


متن کامل شعر را ببینید ...

سلمان ساوجی
 

سلمان ساوجی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۴۶

 

دیشب سر زلف یار بگرفتم مست
کز دست من دلشده چون خواهی رست
گفتا که شب است دست از دستم بدار
تا با تو نگیردم کسی دست به دست


متن کامل شعر را ببینید ...

سلمان ساوجی
 

عرفی شیرازی » رباعیها » رباعی شمارهٔ ۱۱

 

عرفی چه زنی طعن خرد بر من مست
مردان ننهند راز دل بر کف دست
آن نوحه که راه لب نداند، داریم
آن گریه که دل به دیده بگذارد هست


متن کامل شعر را ببینید ...

عرفی
 

عرفی شیرازی » رباعیها » رباعی شمارهٔ ۱۵

 

تا در زده ام به دامن عفو تو دست
تا یافته ام غبار تکلیف الست
تقصیر عبادتم ندارد ایام
وز طاعت کرده ام پشیمانی هست


متن کامل شعر را ببینید ...

عرفی
 

عرفی شیرازی » رباعیها » رباعی شمارهٔ ۲۳

 

عرفی چه نهی متاع دل در کف دست
راه نظر کج نظران باید بست
بر سینهٔ ما نگر که از بیرون هست
صافی و درست و از درون عین شکست


متن کامل شعر را ببینید ...

عرفی
 

عرفی شیرازی » رباعیها » رباعی شمارهٔ ۲۸

 

زین سردی دی که آب و آتش یخ بست
در بستن یخ جوهر الماس شکست
زان گونه مسامات هوا بسته که تیر
یابد ز کمان گشاد و نتواند جست


متن کامل شعر را ببینید ...

عرفی
 

عرفی شیرازی » رباعیها » رباعی شمارهٔ ۳۹

 

دی محتسب آمد به غم، تند نشست
ماتم زده بود، دادمش شیشه به دست
بشکست و نیافت قصدم آن جاهل مست
بایست که توبه شکند، شیشه شکست


متن کامل شعر را ببینید ...

عرفی
 

عرفی شیرازی » رباعیها » رباعی شمارهٔ ۴۱

 

صد تلخ شنیدم ز یکی رزق پرست
جرمم چه، که همین دادمش جام به دست
دانی که همان محتسب گرسنه مست
کامروز به لقمه اش دهن خواهم بست


متن کامل شعر را ببینید ...

عرفی
 

مهستی گنجوی » رباعیات » رباعی شمارۀ ۷

 

چو دلبر من به نزد فصّاد نشست
فصّاد سبک دست سبک دستش بست
چون تیزی نیش در رگانش پیوست
از کان بلور شاخ مرجان برجست


متن کامل شعر را ببینید ...

مهستی گنجوی
 

مهستی گنجوی » رباعیات » رباعی شمارۀ ۱۳

 

گفتی که بدین رخان زیبا که مراست
چون خلد، وثاق تو بخواهم آراست
امروز در این زمانه آن زهره که راست؟
تا گوید کان خلاف گفتی با راست


متن کامل شعر را ببینید ...

مهستی گنجوی
 

مهستی گنجوی » رباعیات » رباعی شمارۀ ۲۴

 

آن کودک نعل‌بند داس اندر دست
چون نعل بر اسب بست از پای نشست
زین نادره‌تر که دید در عالم بست
بدری بسم اسب هلالی بربست


متن کامل شعر را ببینید ...

مهستی گنجوی
 

مهستی گنجوی » رباعیات » رباعی شمارۀ ۲۷

 

آتش‌روئی پریر در ما پیوست
دی اب خم ببرد و عهدم بشکست
امروز اگر نه خاک پایش باشم
فردا برون باد بماند در دست


متن کامل شعر را ببینید ...

مهستی گنجوی
 

باباافضل کاشانی » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۹

 

باشد که ز اندیشه و تدبیر درست
خود را به در اندازم از این واقعه چست
کز مذهب این قوم ملالم بگرفت
هر یک زده دست عجز بر صحبت سست


متن کامل شعر را ببینید ...

باباافضل کاشانی
 

باباافضل کاشانی » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۰

 

تا گوهر جان در صدف تن پیوست
وز آب حیات گوهری صورت بست
گوهر چو تمام شد، صدف را بشکست
بر طرف کله گوشهٔ سلطان بنشست


متن کامل شعر را ببینید ...

باباافضل کاشانی
 

باباافضل کاشانی » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۱

 

ترس اجل و بیم فنا، هستی توست
ور نه ز فنا شاخ بقا خواهد رُست
تا از دم عیسی شده ام زنده به جان
مرگ آمد و از وجود ما دست بشست


متن کامل شعر را ببینید ...

باباافضل کاشانی
 

باباافضل کاشانی » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۲

 

وی جملهٔ خلق را ز بالا و ز پست
آورده به فضل خویش از نیست به هست
بر درگه عدل تو چه درویش و چه شاه
در خانهٔ عفو تو چه هشیار و چه مست


متن کامل شعر را ببینید ...

باباافضل کاشانی
 

باباافضل کاشانی » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۳

 

معلوم نمی شود چنین از سر دست
کاین صورت و معنی ز چه رو در پیوست
اسرار به جمله گی به نزد هر کس
آن گاه شود عیان که صورت بشکست


متن کامل شعر را ببینید ...

باباافضل کاشانی
 

رشیدالدین وطواط » رباعیات » شمارهٔ ۲ - در شکوه

 

آن دست زنان و پای کوبان پیوست
زین پیش گذشتن من از کوی تو هست
آن دست مرا کنون بر آورد از پای
و آن پای مرا کنون در افگند ز دست


متن کامل شعر را ببینید ...

رشیدالدین وطواط
 

رشیدالدین وطواط » رباعیات » شمارهٔ ۳ - در تغزل

 

چون فندق مهر تو دهانم بربست
بار غم تو چو گوز پشتم بشکست
هر تیر ، که از چشم چو تو جست
در خسته دلم چو مغز در پسته نشست


متن کامل شعر را ببینید ...

رشیدالدین وطواط
 

رشیدالدین وطواط » رباعیات » شمارهٔ ۴ - در تغزل

 

معشوقه دلم بتیر اندوه بخست
حیران شدم و کسم نمی گیرد دست
مسکین تن من بپای محنت شد پست
دست غم دوست پشت من خرد شکست


متن کامل شعر را ببینید ...

رشیدالدین وطواط
 

رشیدالدین وطواط » رباعیات » شمارهٔ ۵ - در تغزل

 

با عیب خریدی تو مرا روز نخست
امروز اگر رد کنیم ، عیب از تست
گر دوست همی در خور خود خواهی جست
پس دست بباید از همه گیتی شست


متن کامل شعر را ببینید ...

رشیدالدین وطواط
 

رشیدالدین وطواط » رباعیات » شمارهٔ ۶ - سلطان تکش بن اتسز در دوشنبه ۲۲ربع الاخر سنۀ ۵۶۸ در خوارزم بر تخت نشست رشید این رباعی بر وی بخواند

 

جدت ورق زمانه از ظلم بشست
عدل پدرت شکستی کرد درست
ای بر تو قبای سلطنت آمده چست
هان ! تا چه کنی ؟ که نوبت دولت تست


متن کامل شعر را ببینید ...

رشیدالدین وطواط