گنجور

فروغی بسطامی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۷۷

 

تا کفر سر زلفت زد راه دل و دینمجز عشق تو هر کیشی کفر است در آیینم
هر صبح ز روی تو هم خانهٔ خورشیدمهر شام ز اشک خود همسایهٔ پروینم
تو چشمهٔ خورشیدی من ذرهٔ محتاجمتو خواجهٔ مستغنی، من بنده مسکینم
تا خط تو را دیدم، دادی رقم خونمتا مهر تو ورزیدم، بستی کمر کینم
هم سلسله بر […]


متن کامل شعر را ببینید ...

فروغی بسطامی
 

حکیم نزاری » غزلیات » شمارهٔ ۸۸۸

 

شد در سر کار تو هم دنیی و هم دینم
ناداده هنوز از لب یک شربت شیرینم
بر ناله ی زار من رحمت نکنی یک شب
هم در تو رسد روزی سوز دل مسکینم
گر عمر بود روزی در بزم گه وصلت
بی درد میی نوشم بی خار گلی چینم
آن جا گه تو نگذاری برگردم و ننشینم
آن جا که تو […]


متن کامل شعر را ببینید ...

حکیم نزاری