گنجور

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۰۴

 

هرک آتش من دارد او خرقه ز من داردزخمی چو حسینستش جامی چو حسن دارد
غم نیست اگر ماهش افتاد در این چاهشزیرا رسن زلفش در دست رسن دارد
نفس ار چه که زاهد شد او راست نخواهد شدگر راستیی خواهی آن سرو چمن دارد
صد مه اگر افزاید در چشم خوشش نایدبا تنگی چشم او کان خوب […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۲۶

 

هر کآتش من دارد او خرقه ز من داردزخمی چو حسینستش جامی چو حسن دارد
نفس ار چه که زاهد شد او راست نخواهد شدور راستیی خواهی آن سرو چمن دارد
جانیست تو را ساده نقش تو از آن زادهدر ساده جان بنگر کان ساده چه تن دارد
آیینه جان را بین هم ساده و هم نقشینهر دم […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی